گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
عیوقی

براند اسپ تازی به کردار باد

بیامد میان مصاف ایستاد

همی گفت: امروز روز منست

نترسم گرم دشمن آهرمنست

ایا شهسواران بیایید هین

بیایید و بخت آزمایید هین

چو من از پی کین ببستم کمر

بِدَرَّم من آهن‌دلان را جگر

بیایید و پویید سوی نبرد

مباشید، پاشید بر ماه گرد

چو شد ورقه آگه ز گفتار اوی

نیت کرد رفتن به پیکار اوی

جراحت بیاگند و ران را ببست

بجست از بر خنگ جنگی نشست

دل و جان گلشاه شد ناشکیب

ز رفتن به جان اندر آمد نهیب

که با آن همه سستی و خستگی

همی کرد با کینه پیوستگی

سراسیمه شد ماند از وی شگفت

بزد چنگ دست و عنانش گرفت

بگفتش به مردی چه نازی همی

به بیهوده چون جنگ سازی همی؟

من اینک همی پیش روی تو ام

همت یار و هم مهرجوی توم

چرا غم به غم برفزایی همی

به بیهوده رنج آزمایی همی؟

گرت با خرد هست پیوستگی

چگونه کنی جنگ با خستگی؟

تو بنشین کی اکنون به جای تو من

شوم سوی میدان برای تو من

رسانم ورا هم کنون زی پدر

که نزد پدر بهتر آید پسر

بگفت این و از کینه آهنگ کرد

جهان بر دل دشمنان تنگ کرد

فگند اسپ را در میان بریز

ز کینه برآهیخت شمشیر تیز

بگفت: اینک آمد یکی اژدها

که مرگ از نهیبش نگردد رها

زمین را بدرّد به نعل سمند

زحل را درآرد به خم کمند

بگفت این و زد بانگ را بر فرس

فرس جست زیرش چو مرغ از قفس

فرو کرد شمشیر را در نیام

به نیزه بگردید گرد غلام

غلام اندر آمد به کردار ابر

بگردید گردش چو غران هزبر

ز قتل پدر بُد دلش سوخته

به جان اندرش آتش افروخته

دو ببر بر آشفتهٔ تیغ‌زن

بگشتند با یک دگر هر دو تن

درآمد کنیزک چو تند اژدها

که از بند غم گشته باشد رها

به سینه برش طعنه‌ای زد درشت

سر نیزه بگذاشت از سوی پشت

بگفت: ای دلیران و گردن‌کشان

سران و شجاعان و مردم‌کُشان

کی آید دگر پیش پیل دژم

کی تا بند او بگسلانم ز هم

چو کهتر برادر شنید این سخن

بجوشید از کینه آن سرو بن

یکی نعره زد کودک شیردل

که گشتند ز آن نعره گُردان خجل

چنان شیردل بود کهتر پسر

که پیل از نهیبش فتادی به سر

به گردن‌کشان بر سر افراشتی

سر نیزه از سنگ بگذاشتی

یکی حمله کرد او به گلشاه بر

گرفت او کمین را بر آن ماه بر

بر او نیز گلشاه دلبر بگشت

چو دو شیر آشفته بر ساده دشت

زمین از تف تیغشان تفته شد

دل هر دو بر مرگ آشفته شد

به کف‌ها درون تیغ یازنده شد

به تن‌ها درون دل گدازنده شد

رخ ماه بر چرخ پوشیده شد

به سرها درون مغز جوشیده شد

ستور از تک و پویه بیچاره شد

زره‌شان به تن بر به صد پاره شد

ز حمله دل هر دو رنجور شد

رخ هر دو از نور بی‌نور شد

چو ایشان به کینه برآویختند

نشاط و بلا در هم آمیختند

غلام دلاور درآمد چو باد

به حمله به نزدیک گلشاه شاد

بزد نیزه‌ای، آمد اندر برش

به یک طعنه بفگند خود از سرش

برهنه شد آن مشک پُرتاب اوی

پدید آمد آن ورد و سیماب اوی

زمین گشت گلنار از روی اوی

هوا گشت عطار از بوی اوی

بسا کس که آن روز دل خسته شد

به دام بلا جان او بسته شد

چو پیدا شد آن ماه از زیر ابر

از آن هر دو لشکر بپالود صبر

دل دختر از درد شد پُرگِرِه

به سر برفگند آستین زره

خجل گشت وز شرم گم کرد رای

شدش سست از خیرگی دست و پای

غلام دلاور چو اورا بدید

بدلش اندرون فرش غم گسترید

دلش از غم عشق شد سوخته

چو شمعی شد از آتش افروخته

به عشق آن پسر از پدر درگذشت

به یکبارگی سست و بیچاره گشت

چو دختر چنان سر برهنه بماند

سبک نامهٔ شیرمردی بخواند

بزد نیزه و خود را از زمین

برآورد آن دخت نسرین سُرین

سر آن خود را زود بر سر نهاد

تو گفتی که مه بر سر افسر نهاد

ز حمیت بگردید گرد غلام

پسر بود در شیر مردی تمام

بتی بود کودک، ولی مرد بود

شجاع و دلیر و جوانمرد بود

کنیزک ز حمیت بر او حمله کرد

بگردید اندر مصاف نبرد

چو سوی غلام اندر آمد ز راه

بزد نیزه آن لعبت کینه‌خواه

پسر نیزهٔ او گرفتی به دست

به قوّت همه نیزه بر هم شکست

چو دختر بدو کامهٔ دل براند

به کار غلام اندرون خیره ماند

پسر گفت: ای دلربای بدیع

منم نامور غالب ابن ربیع

تو پیشم چنانی به میدان جنگ

که نخچیر بیچاره پیش پلنگ

کنون ای پری‌چهرهٔ خوبروی

به یک سو نه این کینه و گفت و گوی

مرا با تو امروز پیکار نیست

مرا جفت نی و تو را یار نیست

برادر بر دست تو کشته شد

پدر از بلای تو سرگشته شد

کنون کاین دل از مهر گم راه گشت

ز جنگت مرا دست کوتاه گشت

نجویم ز تو کینهٔ هیچ کس

مرا در جهان چهرت ای دوست بس

کنون گر به مهرم تو رغبت کنی

بپایی و با بنده صحبت کنی

تن و جان و مالم همه آن تست

دلم بستهٔ عهد و پیمان تست

تو اکنون ازین بند بگسل گره

شنیدی، کنون پاسخم باز ده

بخندید دختر ز گفتار اوی

از آن عشق و از نالهٔ زار اوی

بگفتش: هنوز ای پسر کودکی

ابا کودکی سخت نازیرکی

ترا جای نالیدن و ماتمست

که اندر دلت شادکامی کمست

گه کینه و جای بیدادی است

چه جای عروسی و دامادی است؟

همه خان و مان تو پُرشیون است

ترا چه گه لهو و زن کردن است؟

عروس تو امروز جز گور نیست

که با بخت بد مر تو را زور نیست

پدرت اندرین آرزو جان بداد

ترا نیز جان داد باید به باد

ز گفتار گلشاه کودک بتفت

برآشفت از خشم و کینه گرفت

بگفتا: کسی کو سزاوار بند

بود، نشنود از خردمند پند

کسی را که خواهد همی شد هلاک

ره مرگ او کی توان کرد پاک؟

بگفت این و زد نیزه را بر زمین

برآهیخت شمشیر تیز از کمین

یکی تیغ برّان چو سوزنده برق

بگفتا: منم سید غرب و شرق

اگر با منت مهر پیوسته نیست

سرت از سر تیغ من رسته نیست

اگر با منت دوستی روی نیست

بجز گور بی‌شک تو را شوی نیست

بگفت این و در گردش آورد گرد

از آورد گیتی پر از گرد کرد

برآورد تیغ و گشادش بغل

همی رفت با تیغ تیزش اجل

چو بر مرگ گلشاهش آمد هوا

فرو هشت شمشیر تیز از هوا

فراز سر آن بت سیم بر

کنیزک ز تیغش بدزدید سر

سر تیغ تیز از وی اندر گذشت

ز مکر کنیزک پسر خیره گشت

فروهشت تیغش بسوی سمند

سر و گردن اسپ در بر فگند

ستور کنیزک درآمد ز پای

جدا گشت از اسپ، آن دلربای

بجست از زمین پس به کردار میغ

به نزد پسر رفت و بگذارد تیغ

بزد تیغ بر دست اسپ پسر

قلم کرد و اسپ اندر آمد بسر

غلام از دلیری ز زین در بجست

از آن پیشتر کاسپ او گشت پست

غلام دل آشوب شمشیر زن

درآمد به کینه سوی شیرزن

بیفگند شمشیر و نیزه ز چنگ

بر دختر آمد چو غرّان پلنگ

بزد در کمرگاه دختر دو دست

کشیدش سوی خویش چون پیل مست

کنیزک چو آگاه گشت از هنرش

بزد دست و گرفت بند کمرش

برین حال دو دشمن کینه خواه

بکشتی بگشتند یک چند گاه

بگشتند و زور آزمودند دیر

نه آن گشت چیره نه این گشت چیر

پسر سخت نیرو بد و زورمند

به تن بود مانند سرو بلند

دلاور بدو جلد و زور آزمای

به نیزه بکندی کُهی را ز جای

ز دختر فراز و فزون بد به زور

بود شیر را زور افزون ز گور

زن ار با مثل شیر پیل افگنست

به آخر چنان دان که زن هم زنست

بزد دست کودک به کردار دود

به قوّت ورا از زمین در ربود