گنجور

 
عیوقی
 

چو شد یار با بارهٔ گام زن

براند اسب گرم آن دلارام زن

همی راند تا سوی لشکر رسید

ز گرد دو لشکر هوا تیره دید

دو عاشق بر آن سان چو دو کوه روی

گرازان و روی آوریده بروی

دل هر دو از مهر پرداخته

همین و همان جنگ را ساخته

نگه کرد گلشاه سوی نبرد

بدید آن دو گردن کش شیرمرد

یکی بد ربیع ابن عدنان به نام

دگر ورقه بد نام ابن الهمام

برابر شده هر دو با یک دگر

یکی کینه دار و یکی کینه ور

تن ورقه با خاک پیوسته دید

به زخم بلا ران او خسته دید

تو گفتی کی آتش برافروختند

مر آن گل رخان را درو سوختند

ز دل سوی دیده برآورد خون

ز مرکب همی خواست شد سرنگون

ولیکن به جلدی تن خویشتن

نگه داشت آن لعبت سیم تن

دگرباره کرد آن دلفروز ماه

به سوی ربیع ابن عدنان نگاه

زمین دید از خون او لاله گون

ز بازوش گشته روان سیل خون

غم ورقه بر جانش خوشتر ببود

دلارام را مهر ورقه فزود

فرس پیش راند آن نگار بدیع

چو آمد به پیش سپاه ربیع

ز بهر نظاره بجا ایستاد

که اندر حیل بود سخت اوستاد

به سوی ربیع و سوی ورقه چشم

نهاد آن دلارام پر کین و خشم

که تا جنگ آن هر دوان چون بود

از آن دو بمردی کی افزون بود

به میدان رزم اندر آن هر دو گرد

نمودند هر دو همی دست برد

چو دو شیر آشفته بر یک دگر

گه این حمله آور، گه آن حمله بر

اگرچند از جنگ خسته بدند

وگر چند در عشق بسته بدند

ز کین دل و حمیت نام و ننگ

همی تازه کردند آیین جنگ

همی از سم مرکبان نبرد

زمین و هوا را بپوشید گرد

ز بس ماندگی مرکب هردوان

همی خون فگند این و آن از دهان

همی کرد گلشه نظاره ز دور

شده در غم عشق ورقه صبور

بجوشید اندر دل ورقه مهر

ز حمیت مر او را برافروخت چهر

بزد بانگ بر مرکب باد پای

بجست اسپ چون مرغ پران ز جای

ز بس تیزی آن بارهٔ ره سپر

خطا کرد ناگه درآمد بسر

سر و گردن اسپ بر هم شکست

به دل ورقه گفت: از قضا کس نرست!

بیفتاد مسکین ستان برقفا

ربیع اندر آمد چو کوه صفا

بلرزید ورقه چو برگ درخت

بگفت: آه نومید گشتم ز بخت!

ربیع دلاور ز زین در بجست

چو شیری دژم بین کی بروی نشست

چو شد ورقه اندر کف او زبون

کشیدش یکی خنجر آب گون

بدان تا به خنجر ببرد سرش

برد سر به نزدیک آن دلبرش

سر دست او ورقه بگرفت سخت

چو دیدش کی یک باره برگشت بخت

بگفتا برین دل میفزای درد

به حق خداوند جبار و فرد

از آن پیش تا کم درآری ز پای

یکی روی گلشاه ما را نمای

کنونم مکش، دست و پایم ببند

ببر نزد آن زاد سر و بلند

بدیدار آن ماه مهمان کنم

به پیش وی آنگاه قربان کنم

چو یک بار دیگر ببینمش روی

توام کش چو بکشد مرا عشق اوی

چو بشنید گفتار ورقه ربیع

بگفت: آمدم پیش کاری بدیع

بدو گفت: ای بی وفا بد سگال

چرا قصد کردی به سوی جدال؟

کنون کوفتادی به چنگم اسیر

شدی کند رای و شدی کند ویر

به سوگند بستی دلم را؟ رواست

کنم آنچت اکنون مرا دو هواست

برم من تو را سوی گلشاه تو

به پایان برم عمر کوتاه تو

بگفت این و از سینهٔ او بجست

دو دستش پس پشت محکم ببست

فگندش به گردن درون پالهنگ

پیاده کشیدش به میدان جنگ

چو گلشاه ویرا به میدان بدید

سوی دیده خون دلش بردوید

نماند ایچ بر جانش آرام و صبر

به کینه درآمد چو یک پاره ابر

چوجانان مرو را بدان سان بدید

درآمد یکی نعره ای بر کشید

بدیشان چو تنگ اندر آمد ز راه

ز رخ پرده بگشاد و بنمود ماه

عمامهٔ خز از سر به بیرون فگند

به لشکر نمود آن دو مشکین کمند

چو پرده ز رخسار او دور گشت

همه روی میدان پر از نور گشت

از آن موی خوشبوی و آن روی پاک

پر از لاله شد سنگ و از مشک خاک

دو لشکر عجب مانده از روی اوی

از آن قد و بالا و گیسوی اوی

بگفتند و یحک! ز ابر سیاه

چگونه پدید آمد این طرفه ماه!

ربیع ابن عدنان چو او را بدید

ببد خیره و سوی او بنگرید

گمانی چنان برد کان ماه روی

ز مهر دل آمد بدیدار اوی

به تفسید اندر دلش مهر اوی

چو چشمش برافتاد بر چهر اوی

فرس پیش او راند، گفت: ای نگار

چرا آمدی؟ زود حجت بیار

مگر بی من ای دوست غمگین شدی

ز هجران من زار و مسکین شدی

کی من بی تو ای دوست چونان بدم

تو گفتی کی در بند و زندان بدم

نبایستت آمد همی سوی من

وگر چند نشکیبی از روی من

که من زی تو با ورقه آیم همی

ز کینه دلش را بخایم همی

به پیش تو خواهمش گردن زدن

کی تا من ز تو برخورم تو ز من

ز گفتار او ورقه شد سوگوار

بگفتا که هم جان شد و هم نگار

گمان برد مسکین مگر با ربیع

بپیوست مهر آن نگار بدیع

بگفت ار کنون کشته گردم رواست

که کشتن مرا راحت از هر بلاست

همی راند گلشاه با مهر و رنگ

سمند صف آشوب را نرم و تنگ

بدان سان کی من زی تو آیم همی

ز دل مهربانی نمایم همی

چو از ره رسیدش بر هر دو تنگ

نکرد ایچ بر جایگه بر درنگ

یکی نیزه زد آن ستوده هنر

ربیع فرومایه را بر جگر

سنانش گذارید از سون پشت

بر آن سان بزاری مر او را بکشت

بزیر آمد و دست ورقه گشاد

سوی لشکر خویس رفتند شاد

چو ورقه ز گلشاه چونان بدید

ز شادی تو گفتی همی بر پرید

دو رخسارش از خرمی برفروخت

به تیر طرب چشم غم را بدوخت

بنی شیبه و قوم او از نشاط

کشیدند از دل به شادی بساط

روان از همه غم بپرداختند

ز شادی همه دل برانداختند

همهٔک بهٔک نعره برداشتند

بر اعدا همه گردن افراشتند

همه ضبیان را ز تیمار و غم

سیه شد جهان و نگون شد علم

شدند از عنا همچو دل بردگان

چو آسیمه ساران و پژمردگان

هلال آن کجا باب گلشاه بود

دلاور، بدو روز گم راه بود

ز تیمار فرزند دل خسته بود

کی بخت از برش ناگهان جسته بود

چو دختر بدو باز دادش خدای

شده دولتش باز آمد بجای

روان را چو از بند غم جسته دید

دل خویش با بخت پیوسته دید

همه لشکر از شوق کردند باز

به دل بر در شادکامی و ناز

ربیع جهان سوز چون کشته شد

همه دولتش جمله برگشته شد

دو فرزند بد مرو را جنگ جوی

دلیر و صف آشوب و فرهنگ جوی

چو بر بابشان دولت آمد بسر

به کینه برون راند مهتر پسر

بر بابک آمد، گرستش بزار

پر از خون دل کرده روی و کنار

چه گفتش؟ بگفت: ای گرامی پدر

ایا شاه صف دار آهن جگر

دریغا کی بر دست بی مایگان

بناگاه کشته شدی رایگان

ولیکن به کین تو من هم کنون

کنم روی این دشت دریای خون

بگفت این و از کینهٔ دل غلام

بغرید مانند رعد از غمام