گنجور

 
عطار نیشابوری
عطار » مختارنامه » باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن
 

شماره ۱: دردا كه دلم بوی دوایی نشنود

شماره ۲: گردل گویم به منتهایی نرسید

شماره ۳: هر چیز تو را همی جمالی دگر است

شماره ۴: این بادیۀ تو را سری پیدا نه

شماره ۵: عشق تو كه ذرّه ذرّه تابنده بدوست

شماره ۶: دردا كه دلم سایۀ اقبال ندید

شماره ۷: جانم چو ز كنهِ كار آگاه نبود

شماره ۸: تا خرقۀ سروری ز سر بفكندیم

شماره ۹: چون دیده سپید شد نظر چند كنیم

شماره ۱۰: عمری به هوس نخل معانی بستم

شماره ۱۱: عمری بدویدم از سر بیخبری

شماره ۱۲: گر من فلكم به مرتبت ور ملخم

شماره ۱۳: از حادثۀ آب و گلم هیچ آمد

شماره ۱۴: آن دل كه سراسیمۀ عالم بودی

شماره ۱۵: گر قصد فلك كنم به پیشان نرسم

شماره ۱۶: در حیرت و سودا چه توانم كردن

شماره ۱۷: زین پیش دلم بستۀ پندار آمد

شماره ۱۸: آن سالكِ گرمرو كه نامش جان است

شماره ۱۹: در آرزوی چشمۀ حیوان مردم

شماره ۲۰: چندان كه دل من به سفر بیش دَرَست

شماره ۲۱: گاهی به كمال برتر از خورشیدم

شماره ۲۲: ای دل غم جان محنت اندیش ببین

شماره ۲۳: كه گفت ترا كه راه اندوهش گیر

شماره ۲۴: دردا كه دلم به هیچ درمان نرسید

شماره ۲۵: جانان آمد قصد دل و جانم كرد

شماره ۲۶: هر لحظه می یی به جان سرمست دهد

شماره ۲۷: ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری

شماره ۲۸: هر چند كه این حدیث جستی تو بسی

شماره ۲۹: جانی كه به راه رهنمون دارد رای

شماره ۳۰: چون هر نفسی ز درد مهجورتری

شماره ۳۱: دل در ره او تصرّف خویش ندید

شماره ۳۲: در بادیهای كه عقل را راهی نیست

شماره ۳۳: ای دل! دانی كه او سزاوار تو نیست

شماره ۳۴: گر در همه عمر در سفر خواهی بود

شماره ۳۵: ای دل بندی بس استوارت افتاد

شماره ۳۶: هر روز به عالمی دگرگون برسی

شماره ۳۷: هر چند كه اهل راز میباید گشت

شماره ۳۸: گاه از مویی مشوشت باید شد

شماره ۳۹: جانا زغمت بسوختی جان، ما را

شماره ۴۰: گر جان گویم برآمد و حیران شد

شماره ۴۱: اینجا كه منم، پردۀ پندار بسی است

شماره ۴۲: در عالم خوف روزگاری دارم

شماره ۴۳: گر شادی تو معتبرم میآید

شماره ۴۴: تا زلف تو چون كمند میبینم من

شماره ۴۵: ای گم شده از جای به صد جای پدید