گنجور

 
عطار

یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز

با مریدی گفت دایم در گداز

تا چو اندر عشق بگدازی تمام

پس شوی از ضعف چون مویی مدام

چون شود شخص تو چون مویی نزار

جایگاهی سازدت در زلف یار

هرک چون مویی شود در کوی او

بی شک او مویی شود در موی او

گر تو هستی راه بین و دیده ور

موی در موی این چنین بین درنگر

گر سر مویی بماند از خودیت

هفت دوزخ سر برآید از بدیت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش به خوانش آزاده
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
گفتار معشوق طوسی (محمد) با مریدش به خوانش فاطمه زندی
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم