دلا چون دوست دیدی هم بر یار
بسوزان دلق با تسبیح و زنّار
بسوزان دلق چرخ لاجوردی
سزد کین هفت پرده در نوردی
حقیقت در نورد این هفت پرده
که این پرده ترا بُد گم بکرده
چو پیدا گشتی این دم در درونش
یکی دیدی درونش با برونش
وصال جاودان داری و پیداست
جمال یار بنگر از چپ و راست
یکی بین باش تا آخر ز اوّل
مشو بر هر صفت دیگر مبدّل
مکن خود را ز گفتار و ز صورت
میاور خویشتن را در کدورت
در این دیر فنا بیرون فتادی
گره از کار بیشک برگشادی
دمی اینجایگه بیشک ز دستی
کز آن دم اوّل و آخر بدستی
از آن دم دانمت این کار روشن
تمامت بیشکی اسرار روشن
دمی ز آن دم ترا اندر دمیدست
که پرده پیش چشمت ناپدیدست
کنون پندار و هم دلدار باتست
حقیقت این همه اسرار با تست
چگویم هرچه شد ظاهر تن و جان
شنفتم بازگفتستم تن و جان
فناگردان تو خود گر راز دانی
که تا عین فنا را باز دانی
فنا گردان نمود خویش اینجا
برافکن پردهٔ از خویش اینجا
برافکن پرده تا دیدار یابی
در اینجا بیشکی جبّار یابی
برافکن پردهای در خود بمانده
ز بیهوشی به نیک و بد بمانده
برافکن پردهای بگذشته ازخویش
بجز یکی تو در دیدن میندیش
برافکن پرده تا کی پرده بازی
بخود عاشق شدی در پرده بازی
اگرچه پرده بازی پرده بر در
که تا راز اوفتد زین پرده بر در
اگرچه پرده بازی پرده بگسِل
که تا گردی بدید یار واصل
چو واصل گشتی و سالک نباشی
یقین در جمله جز مالک نباشی
چو واصل گردی و اسرار دیده
شوی اینجا حقیقت سر بُریده
اگر از پرده بیرون اوفتد راز
گذرکن همچو من از خویش درباز
تو ترک خویش کن مقصود اینست
یکی بین باش کل مقصود اینست
تو ترک خویش کن مقصود اینست
یکی بین باش کل معبود اینست
تو ترک خویش گیر ار میتوانی
که تا یابی کمال جاودانی
هر آن کو ترک خود کرد و فنا شد
حقیقت بیشکی دید خدا شد
هر آنکو ترک کرد او صورت خویش
حجاب جسم و جان برداشت از پیش
از اوّل ترک کرد او چشم پندار
ندید اینجایگه جز دیدن یار
صدف بگرفت ناگه دردرونم
فرو بُرد او بگردابی درونم
شدم دُرّی ز دریای حقیقی
چو کردم با صدف چندین رفیقی
چو اینجا پرورش کردم باعزاز
فکندم خویشتن را در یقین باز
از این معنی بصورت زد قدم او
گذر کرد از وجود آنگه عدم او
سلوکی کرد بس در عین اشیا
ز پنهان شد دگر در سوی پیدا
پس آنگه ذات را در خود عیان دید
عیان جسم و جان هر دو جهان دید
همانجا و همین جا دید بیچون
معاینه خدا را بیچه و چون
همین جا یافت اندر عین صورت
نشاید گفت این سرّ را ضرورت
چو صورت هم حق آمد نیست باطل
ولکین از صور مقصود حاصل
نمیگردد که جان بالای جسمست
که صورت اندر اینجا عین اسمست
چو صورت ره نداند سوی اوّل
بماند جان در اینجا هم معطّل
وگر صورت برد ره سوی آن راز
حجاب خود خودست و افکند باز
چو صورت خویشتن کلّی کم آرد
مثال قطره سوی قلزم آرد
شود قلزم چو قطره سوی اوشد
اگرچه اصل قطره هم از او بُد
چو دریا قطره است و قطره دریا
چرا باهم نپیوندد در اینجا
در اینجا هر که دریا باز بیند
ز حق چون قطرهٔ خود راز بیند
چو قطره سوی دریا روی آرد
وز این ره خویش را زانسوی آرد
یکی باشد اگر سر یافتی تو
چو من در بحر کل بشتافتی تو
بدم قطره یکی اول پدیدار
شدم دریا بعون و حفظ جبّار
چو اینجا پرورش کردم باعزاز
برون رفتم پس آنگه از صدف باز
صدف بگذاشتم در بحر بیرون
شدم تا نام من شد دُرّ مکنون
کنون در دست شاهم روشنائی
مرا چه غم چو در عین جدائی
مرا دیدست خود را باز دیدم
که خود را در کف شهباز دیدم
هر آنکو پروریدم نزد خود بُرد
بزرگی یافتم گرچه بُدم خُرد
چو گشتم شاه خود را حلقه در گوش
بهم کرد آنگهی چون حلقه درگوش
منم در گوش شه بس گوش کرده
زرازش خویش را بیهوش کرده
منم اسرار جانان یافته باز
بر من روشنست انجام و آغاز
کنون با شاه دارم آشنائی
کز اینسان یافتم من روشنائی
مرا این روشنی ازروی یارست
چه غم دارم چو یارم در کنارست
مرا از تاب روی عکس خورشید
فروزان کرد این ذرّات خورشید
چنان مستغرقِ رازِ الستم
که اینجاگه صدف در هم شکستم
صدف بشکستم و دُرّ معانی
در اینجا یافتم عین العیانی
مرا این جوهر افتادست در دست
ز عشق جوهرم افتاده من مست
صدف بشکستهام وز عکس جوهر
گرفتست آفرینش را سراسر
سراسر آفرینش بر تو پرداخت
ز نقش جوهری خورشید بگداخت
چنان شوری در این عالم فکندست
که شوری در دل آدم فکندست
چو نور جوهرم بنمود دیدار
ز عکس بود من شد ناپدیدار
کنونم من عیان او عیانست
که عکس این جهان و آن جهانست
دو عالم از فروغ جوهر ما است
عجایب جوهری پنهان و پیداست
عجایب جوهری پر با کمالست
زبانها در صفاتش گنگ و لالست
عجایب جوهری من بی نهایت
که کس آن را نداند حدّ و غایت
عجایب جوهری بس بیسر و پاست
کنون آن جوهر اندر روی دریاست
فروغش در دو عالم اوفتادست
در آنجا پرتوی دردم فتادست
ز اوّل پرتوی بودست عالم
پس آنگه جان و تن جان نیز آدم
تو سرّ جان و تن جان کی بدانی
که آدم را صفت اینجا ندانی
اگرچه عالمان پُر فصاحت
بسی گفتند شرح این بغایت
چو جان از عکس رویش گشت پیدا
پس آنگه آدم از آن دم هویدا
چه دانی جان و تن چون کرد خاموش
که گر برگویمت نی عقل و نی هوش
بماند آنکه این راز نهانست
که یابی دیگرش شرح و بیانست
بدانی این بیان سرّ حلّاج
نهی بر فرق ذرّات جهان تاج
ز هیلاجت کنم اینجا خبردار
از این معنی روحانی خبردار
کتابی دیگر است از آخر کار
که از ذات خدا داری نمودار
مرا آن راز دیگر بازماندست
از آن جانم در اینجا باز ماندست
ز بهر این ببازم جسم با جان
بگویم فاش اینجا راز پنهان
بگویم فاش اینجا راز دلدار
نمایم با همه کس من رخ یار
حجاب اینجا براندازم من از پیش
نهم مرهم بساکن بر دل ریش
کسی کو ره برد در عین هیلاج
حقیقت او شود منصور حلّاج
اناالحق آن زمان گوید عیان فاش
نماید هر کسی اینجای نقّاش
اناالحق گوید از هیلاج اینجا
شود مر تیر عشق آماج اینجا
نهد تاج اناالحق جوهر خود
اگرچه کس نبیند، همسر خود
نهد تاج اناالحق بر سر خَود
کز او آفاق گردد کل مؤیّد
صلای عشق بر کون و مکان زن
دم هیلاج تو شرح و بیان زن
اگر اینجا بخوانی مر کتابم
منت بود و منت راز حجابم
که میداند که عطّار گزیده
از او شد جمله اشیا آفریده
خدا بد بود بود بود عطّار
ولی عطّار در وی ناپدیدار
خدا بد در دل عطّار گویا
که هر دم بر صفاتی گشت پیدا
برون تا مخزن اسرار کل دید
اگرچه خویشتن در رنج و ذل دید
برون شد ازمکان عطّار در کون
برون آورد او معنی بهر لون
یکی جوهر لباس او برآورد
نداند این سخن جز صاحب درد
لباس از هر صفت گوهر یکی بود
بنزدیک محقق بیشکی بود
محقق یافت اینجا سرّ عطّار
وگرنه کی بداند آنکه پندار
ورا از راه افکنده چو شیطان
بلعنت کرده او را جان جانان
سخن در شرح احمد گفت از حق
پس آنگاهی حقیقت شد محقق
محقق آن بود در دار دنیا
که جز جانان نیابد تا بعقبی
حقیقت هر دو عالم کردگارست
ترا با دنیی و عقبی چکاراست
اگر دنیاست هم دیدار بیچونست
اگر عقبی است هم حق بیچه و چونست
دوئی از راه افکند و بماندی
از آن حرفی از آن معنی نخواندی
حکایت گرچه بسیارست و تمثیل
تفاوت میکند از پشه تا فیل
دلم خون شد ز گفتار حکایت
ندیدم از حکایت جز نهایت
بسی گفتی دلا با درد خویشت
نهی مرهم ولی بر جان ریشت
بسی گفتی و آنجا میندیدی
از این میخانه جز جامی ندیدی
از این میخانه خوردی جرعهٔ باز
بیکباره شدی بیخود زخود باز
تو جامی خوردهٔ و مست مدهوش
شدی ای دل شده گویا و خاموش
تو جامی خوردهٔ بیهوش ماندی
چو دیگی پر کف و پر جوش ماندی
تو جامی خوردهٔ اندر خرابات
برافکندی تو نام و ننگ و طامات
تو جامی خوردهٔ ای دل چنین مست
بیکباره شدی چون پیر خود مست
چنان میخواستم ای دل که اینجام
بنوشی تا چه بینی در سرانجام
سرانجام تو در کژ است مانده
حقیقت یار سوی خویش خوانده
تو چون بد زهرهٔ خوردی شرابی
توئی که مانده در عین سرابی
بسی خوردند از این جام سرانجام
گذشته همچو تو ازننگ وز نام
ولی منصور اگرچه جام خورد است
میان عاشقان او نام برداست
ولی منصور شد دلدار از این جام
جوی بُد نزد وی آغاز و انجام
چوشد منصور در سوی خرابات
گذشت از زهد و تزویر مناجات
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری فلسفی و عرفانی است که به بررسی و جستجوی حقیقت وجود و عشق الهی میپردازد. شاعر به بیان اهمیت ترک خودپرستی و پردهبرداری از حقایق درونی میپردازد و تأکید میکند که با دیدن و شناخت حقیقت، انسان به وصال و اتحاد با معشوق واقعی دست مییابد. او به بینیازی از توهمات دنیوی و صورتهای ظاهری اشاره میکند و میگوید برای رسیدن به حقیقت، باید خود را از قید و بندهای مادی رها کرد. در نهایت، شاعر به تجربه شخصی خود از عشق و حقیقت اشاره کرده و خواننده را به درک عمیقتری از معنای وجود و ارتباط با خدا دعوت میکند.
هوش مصنوعی: ای دل! وقتی که دوستی را دیدی، برای او از خود گذشتگی کن و عشق و محبتش را با تمام وجود ابراز کن، حتی اگر به قیمت از دست دادن برخی داشتههایت باشد.
هوش مصنوعی: آتش بزن به جامهٔ آسمانی، چرا که شایسته است این هفت پرده را رد کنی.
هوش مصنوعی: حقیقت از میان این هفت پرده عبور کرده و این پردهای که تو در آن هستی، تو را گم و گور کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی در این لحظه او را شناختم، در وجودش چیزی یافتم که با ظاهرش هماهنگ بود.
هوش مصنوعی: دوست عزیز، تو به طور همیشگی به وصال و نزدیکی رسیدهای و زیبایی محبوبت را به وضوح میبینی؛ پس به اطراف خود نگاه کن.
هوش مصنوعی: تا پایان کار، یکپارچه و ثابت قدم باش و از ابتدا به هیچ صفت دیگری تغییر نکن.
هوش مصنوعی: خودت را از حرفها و ظاهر خود دور نکن و نگذار در تاریکی و پریشانی به سر ببری.
هوش مصنوعی: در این مکان خراب و بی ثبات، تو از بند مشکلات رهایی یافتهای و به طور یقین به حل و فصل امور نائل آمدهای.
هوش مصنوعی: یک لحظه در این مکان جایگاه عالی است، زیرا که از دستانی نشأت میگیرد که در آغاز و پایان همه چیز موثر بودهاند.
هوش مصنوعی: از آن لحظه میدانم که کار تو کامل و واضح است، بدون شک رازهای روشنی در آن نهفته است.
هوش مصنوعی: لحظهای که از آن نفس برمیآید، به تو نفسی دمیده میشود که باعث میشود آن حجاب و پردهای که مانع دید توست، از چشمانت برداشته شود.
هوش مصنوعی: 現在، فکر و عشق تو حقیقت این همه رازها هستند.
هوش مصنوعی: هر چه که دربارهی وجود جسم و روح گفتم، دوباره شنیدم و باز تکرار کردم که این دو به هم وابستهاند.
هوش مصنوعی: اگر تو به رازی پی ببری که نشاندهندهی نابودی و فنا است، میتوانی حقیقت واقعی فنا را درک کنی.
هوش مصنوعی: اینجا خود را فنا کن و پردهای که از خود به راه انداختهای را کنار بزن.
هوش مصنوعی: پرده را کنار بزن تا بتوانی دیدار کنی، در اینجا دیگر نمیتوانی در سایهی قدرت باشی.
هوش مصنوعی: پردهها را کنار بزن و از حالت ناآگاهی بیرون بیا، زیرا در وجودت هنوز آثار نیک و بد باقی مانده است.
هوش مصنوعی: آستین را بالا بزن و از گذشته خود فاصله بگیر؛ جز خودت در نگاه کردن به دیگران تردید نکن.
هوش مصنوعی: پرده را کنار بزن تا بیشتر دروغها و تزویرها را نبینی. چرا که تو خود به بازیهای پنهان و ناپیدا دچار شدهای.
هوش مصنوعی: با اینکه پردهای وجود دارد که جلوی در قرار گرفته، اما این پرده مانع نمیشود که اسرار و رازهای آن برملا شود.
هوش مصنوعی: هرچند که در بازی زندگی ممکن است موانع و پردههایی وجود داشته باشد، اما باید به آنها غلبه کرد تا در نهایت بتوان یار و معشوق را دید و به او رسید.
هوش مصنوعی: وقتی به مقصد رسیدی و در مسیر پیشرفت گام برنداشتهای، بدون شک چیزی جز در اختیار دیگران نخواهی داشت.
هوش مصنوعی: زمانی که به هدف خود رسیدی و رازها بر تو آشکار شد، در اینجا حقیقتی وجود دارد که به نظر میرسد از بین رفته است.
هوش مصنوعی: اگر رازهایی که در دل داریم فاش شود، باید مانند من از خود و آشناییهایمان فاصله بگیریم و به سادگی از آنها عبور کنیم.
هوش مصنوعی: از خودت فاصله بگیر و به یکپارچگی نگاه کن، چون هدف اصلی همین است.
هوش مصنوعی: ترک کن وابستگیهای خود را، زیرا هدف این است که به یگانگی برسی و در حقیقت، آنچه که باید بپرستی، همین یگانگی است.
هوش مصنوعی: اگر میتوانی از ویژگیهای خود فاصله بگیری، این کار را انجام بده تا به کمال ابدی دست یابی.
هوش مصنوعی: هر کس که از خودگذشته و فانی شود، در واقع به حقیقتی میرسد که به مشاهده خداوند نائل میگردد.
هوش مصنوعی: هر کس که ظاهر و جسم خود را رها کند و به باطن خود بپردازد، از محدودیتهای جسمی و روحی رهایی مییابد.
هوش مصنوعی: از همان ابتدا، او چشم خود را از خیال و آرزوها برگرداند و جایی را جز دیدن محبوب نمیبیند.
هوش مصنوعی: ناگهان موجودی مانند صدف مرا در آغوش گرفت و در درونم به گردابی فرو برد.
هوش مصنوعی: من به مانند مرواری از دریاچه حقیقت شدم، چرا که با صدفهای متفاوت دوستی و همنشینی داشتم.
هوش مصنوعی: وقتی که در این مکان پرورش یافتم و با عزت زندگی کردم، خودم را دوباره در یقین و اطمینان قرار دادم.
هوش مصنوعی: او از این مفهوم عبور کرد و وجودش را پشت سر گذاشت و به عدم رسید.
هوش مصنوعی: سلوکی زیادی در میان چیزها انجام داد و از ناپدید بودن به سمت آشکار شدن حرکت کرد.
هوش مصنوعی: سپس او وجود خود را به وضوح مشاهده کرد و هم جسم و هم جان و نیز هر دو جهان را دید.
هوش مصنوعی: در همین مکان و در همین زمان، بدون هیچ شک و تردیدی، وجود خدا را مشاهده کردم و به حقیقت او پی بردم.
هوش مصنوعی: این جا، در همین لحظه، در چهره کسی، رازی را میبینم که نمیتوانم دربارهاش صحبت کنم و بیانش ضروری نیست.
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که هنگامی که حقیقت به صورت جلوهگر میشود، باطل وجود ندارد. اما از ظواهر موجود، میتوان به حقیقت نائل شد.
هوش مصنوعی: جان بر بال جسم نمیچرخد، بلکه در اینجا صورت در واقع همان نام است.
هوش مصنوعی: اگر انسان نتواند مسیر درست را پیدا کند، در همین حالت سرگردانی و بلاتکلیفی خواهد ماند.
هوش مصنوعی: اگر چهره به سمت آن راز حرکت کند، خود او مانع است و دوباره پرده را کنار میزند.
هوش مصنوعی: زمانی که انسان به درک واقعی از خود نرسد، مانند قطرهای به دریا توجه میکند و نسبت به عظمت و کلان بودن آن احساس کوچکی میکند.
هوش مصنوعی: اگر قطرهای به دریا بپیوندد، به اندازهی دریا بزرگ میشود. هرچند که خود قطره نیز در اصل از دریا به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: اگر دریا تنها یک قطره باشد و قطره هم جزء دریا، چرا این دو با هم پیوند نمیخورند؟
هوش مصنوعی: هر کس که در این مکان دریا را میبیند، به مانند قطرهای از خود، راز حقیقی را درمییابد.
هوش مصنوعی: وقتی قطرهای به سمت دریا میرود، از این طریق به هویت و اصل خود پی میبرد.
هوش مصنوعی: اگر کسی مثل من برایت پیدا شود، همانند تو هم قابل توجه و ارزشمند است. من در دریای تمامی امکانات و جزئیات، برای رسیدن به او شتاب خواهم کرد.
هوش مصنوعی: من در ابتدا مانند یک قطره آب ظاهر شدم، اما بعداً به کمک و حمایت خداوند بزرگ، به دریا تبدیل شدم.
هوش مصنوعی: وقتی که در اینجا با تمام زحمت و احترام پرورش یافتم، سپس از صدف خود بیرون آمدم.
هوش مصنوعی: من صدفی را در دریا گذاشتم و از آن بیرون آمدم، تا به عنوان مروارید پنهان شناخته شوم.
هوش مصنوعی: حالا که در دستان شاه روشنایی من وجود دارد، چه میدانم از غم و اندوه در زمانی که از هم جدا هستیم.
هوش مصنوعی: من خود را در وجودم دوباره مشاهده کردم و در این حالت خودم را در دستان یک شاهباز دیدم.
هوش مصنوعی: هر کسی که تحت تربیت و حمایت من قرار گرفت، به موفقیت و بزرگی دست یافت، حتی اگر من خود در آن زمان شخصی کوچک و کم اهمیت بودم.
هوش مصنوعی: وقتی که من به مقام سلطنت رسیدم، خودم را مانند حلقهای در گوش پادشاه قرار دادم، سپس مانند حلقهای در گوش او شدم.
هوش مصنوعی: من در دل شاه به قدری از صحبتهای او شنیدهام که خودم را در عالم خواب و بیخبر از خود میبینم.
هوش مصنوعی: من به اسرار محبوبم پی بردهام و حالا برایم روشن است که سرانجام و آغاز چه خواهد بود.
هوش مصنوعی: اکنون با پادشاه آشنا شدهام و از این ملاقات، روشنی و آگاهی بیشتری یافتهام.
هوش مصنوعی: من از اینکه محبوبم کنارم است و این نور از اوست، هیچ نگرانی ندارم.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که وجود ذراتی از نور خورشید، تاثیر قوی و روشنی بر روح و دل شخص گذاشته است. این نور و تابش، فرد را تحت تاثیر قرار داده و به او حس و حال ویژهای بخشیده است. به نوعی، زیبایی و روشنی که از خورشید میتابد، بر زندگی و احساسات او تأثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: من به قدری در عمق راز و حقیقت غرق شدهام که در این مکان، صداف را شکستهام.
هوش مصنوعی: صدف را شکستم و در اینجا به حقیقت و معانی ارزشمند دست یافتم که کاملاً مشهود و روشن است.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق، این جوهر را در دست دارم و از آن مست و شاداب شدهام.
هوش مصنوعی: صدفهای شکسته من با نور جوهر پر شدهاند و همین نور، هستی را به طور کامل در بر گرفته است.
هوش مصنوعی: جهان به طور کامل به خاطر وجود تو شکل گرفته است، مانند اینکه نقشها و زیباییهای عالم از نور و ذات خورشید به وجود آمده و ذوب شدهاند.
هوش مصنوعی: در این جهان چنان شور و هیجانی ایجاد کرده که این شور به دل انسانها نیز منتقل شده است.
هوش مصنوعی: وقتی نور وجودم را نمایان کرد، حضورم تنها سایهای از آن بود و من در حقیقت ناپدید شدم.
هوش مصنوعی: اکنون من به وضوح میبینم که او به روشنی وجود دارد و این دنیا و آن دنیا را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: دو جهان به تابش و نور جوهر وجود ما حاصل شده است، که در آن شگفتیهای پنهان و نمایان وجود دارد.
هوش مصنوعی: عجایب و ویژگیهای او به حدی خیرهکننده و بالا است که هرچقدر هم که بخواهیم دربارهاش صحبت کنیم، زبانها از توصیف آن ناتوان و خاموش میمانند.
هوش مصنوعی: عجایب وجود من بسیار زیاد و فراوان است، به گونهای که هیچکس نمیتواند حد و مرز آن را بشناسد.
هوش مصنوعی: جواهرات شگفتانگیزی وجود دارد که بدون سر و صدا خود را نشان میدهند، و حالا آن جواهر در زیر آب قرار دارد.
هوش مصنوعی: نور او در دو جهان پخش شده و در آنجا نشانهای از درد او وجود دارد.
هوش مصنوعی: از ابتدا جهانی وجود داشت که نور و روشنی آن از او بود، و سپس جان و بدن انسان نیز به وجود آمدند.
هوش مصنوعی: تو حقیقت جان و حقیقت بدن هستی، اما چگونه میتوانی بفهمی که انسان در این دنیا چه ویژگیهایی دارد؟
هوش مصنوعی: با اینکه دانشمندان و سخنوران زیادی به شرح این موضوع پرداختهاند، اما هنوز هم در عمق آن میتوان بحث و توضیحات بیشتری پیدا کرد.
هوش مصنوعی: وقتی که جان از تصویر روی او آشکار شد، انسان از آن لحظه نمایان شد.
هوش مصنوعی: چه میدانی اگر جان و تن خاموش شوند؟ اگر بگویم، نه درک و فهمی باقی میماند.
هوش مصنوعی: راز این موضوع پنهان است و به زودی ممکن است که توضیح بیشتری دربارهاش پیدا کنی.
هوش مصنوعی: بدان که این کلام، راز و حقیقتی عمیق دارد که بر اساس آن، تمامی ذرات جهان از هم متمایز و منحصر به فرد هستند، همانطور که تاج قرار دارد بر سر.
هوش مصنوعی: از حالت مستیات خبر دارم و میفهمم که چه معنای روحانی در این حالت نهفته است.
هوش مصنوعی: کتاب دیگری وجود دارد که در پایان کار، خواستههای خداوند را برایت مشخص میکند.
هوش مصنوعی: یک راز دیگر برای من باقی مانده که باعث شده روح من در اینجا به دام بیفتد و نتواند از اینجا عبور کند.
هوش مصنوعی: برای این منظور میخواهم جانم را فدای تنم کنم و بهطور آشکار راز پنهانی را اینجا بیان کنم.
هوش مصنوعی: میخواهم بهروشنی عشق و راز دلبرم را بیان کنم و چهرهی محبوبم را با همه نشان دهم.
هوش مصنوعی: من حجاب را از پیش برمیدارم و مرهمی بر دل زخمدیدهام میگذارم.
هوش مصنوعی: کسی که در میان مشکلات و پیچیدگیهای زندگی به جستجوی حقیقت برود و از آزمایشها نترسد، در نهایت به مرحلهای از معرفت و شناخت میرسد که همچون منصور حلاج، حقیقت را به وضوح درک میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که حقیقتی آشکار شود، هر کسی میتواند آن را به وضوح بیان کند و به مانند نقاش، تصویر روشنی از آن ارائه دهد.
هوش مصنوعی: آنجا که عشق به نقطه اوج میرسد و حقیقت خود را نمایان میکند، تیر محبت به سمت قلب ها پرتاب میشود.
هوش مصنوعی: اگرچه کسی جوهر حقیقت را نمیبیند، ولی او آن را به عنوان ارزشمندترین چیز، بر سر همسر خود میگذارد.
هوش مصنوعی: به سر مینهد تاج حقیقت که از آن، همه عالم به یاری و حمایت در میآید.
هوش مصنوعی: عشق در هر گوشه و نقطهای طنینانداز است، و تو را دعوت میکند تا به بیان و حقیقت وجودیات بپردازی.
هوش مصنوعی: اگر کتاب مرا بخوانی، برای من افتخار و نعمت است و همچنین رازهای پنهان من نیز در این خواندن برایت فاش خواهد شد.
هوش مصنوعی: هر کسی میداند که عطار (شاعر و عارف بزرگ) از یک منبع الهام گرفته و همه چیز به نوعی به او مربوط میشود.
هوش مصنوعی: خداوند در نظر عطّار آنقدر بد جلوه کرده بود که تمامی زشتیها و عیوب را در او میدید، اما در واقعیت، عطّار خود را در نیروی الهی ناپیدا میدید و این تصویر منفی از خدا در او ناپایدار بود.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که خداوند در دل عطّار تأثیرگذار بوده و هر لحظه ویژگیهای او را به روشنی نمایان کرده است.
هوش مصنوعی: خارج شو و رازهای عمیق جهان را ببین، هر چند که خودت در درد و ذلت به سر میبری.
هوش مصنوعی: عطار از دنیای مادی خارج شد و مفهوم حقیقی را به طرز جدیدی به نمایش گذاشت.
هوش مصنوعی: تنها کسی که دچار درد و رنج است، میتواند عمق و حقیقت این سخن را درک کند؛ زیرا دیگران نمیتوانند از واقعیت این موضوع با خبر شوند.
هوش مصنوعی: لباس، با هر ویژگی و صفتی که دارد، در نزد محققان و افراد عاقل، تنها یک ارزش و معنای واقعی دارد.
هوش مصنوعی: کسی که به حقیقت و عمق معانی مینگرد، میتواند رازهای شاعر را درک کند. اما آنکه درگیر خیالات است، هرگز نمیتواند این رازها را بفهمد.
هوش مصنوعی: او را مانند شیطان لعنت کرده و از مسیر حق منحرف ساخته است، جان جانان، او را به این حالت درآورده است.
هوش مصنوعی: در مورد احمد، از حقیقت سخن گفته شد و پس از آن، آن حقیقت به روشنی مشخص و محرز گردید.
هوش مصنوعی: کسی که در این دنیا به حقیقت و واقعیت میرسد، تنها به عشق و محبت معشوقهی خود خواهد رسید و چیزی جز او را نمیتواند در زندگیاش پیدا کند.
هوش مصنوعی: حقیقت این است که خداوند خالق هر دو جهان است، پس تو چرا باید نگران دنیا و آخرت خود باشی؟
هوش مصنوعی: اگر این دنیا باشد، دیدار بدون تردید و شک است و اگر آن دنیا باشد، حق بدون هیچ گونه اشکالی وجود دارد.
هوش مصنوعی: دوتایی بودن یک مشکل ایجاد کرد و باعث شد از آن موضوع چیزی نگوید و درک نکند.
هوش مصنوعی: حکایتها و داستانها بسیارند و تمثیلها نیز با یکدیگر متفاوتاند؛ مانند تفاوتی که بین یک پشه و یک فیل وجود دارد.
هوش مصنوعی: دل من از حرفها و داستانها غمگین شد، چرا که نمیتوانم از هیچ داستانی جز پایانش چیزی ببینم.
هوش مصنوعی: بسیار گفتی ای دل، که با درد خود مرهم بگذاری، اما در حقیقت بر جان زخمخوردهات تأثیری نمیگذارد.
هوش مصنوعی: بسیار سخن گفتی اما در آن مکان فقط جام میخانه را دیدی و چیز دیگری ندیدی.
هوش مصنوعی: از این میخانه یک جرعه نوشیدی و ناگهان به حال بیخودی و سرمستی افتادی و خود را فراموش کردی.
هوش مصنوعی: تو در حال حاضر تحت تأثیر مشروب هستی و به خاطر این حالت دچار حالتی شگفتانگیز و بیصدا شدهای، ای دل.
هوش مصنوعی: تو با نوشیدن مشروبات بیهوش و مدهوش شدهای، مانند دیگی هستی که پر از کف و در حال جوش است.
هوش مصنوعی: تو در میخانه مشغول نوشیدن بودی و با نوشیدنیات نام و آبرو و دنیای مبتذل را کنار گذاشتی.
هوش مصنوعی: ای دل، تو یکباره به حدی مست شدهای که گویی جامی نوشیدهای، همچون پیر خود که همیشه مست است.
هوش مصنوعی: من آرزو داشتم که ای دل، تو در اینجا بنشینی و ببینی که در پایان چه اتفاقی میافتد.
هوش مصنوعی: در نهایت، تو در مسیر اشتباه ماندهای و حقیقت معشوق تو را به سمت خود میخواند.
هوش مصنوعی: تو مانند کسی هستی که زهر را چشیده و به خاطر آن حالتی غیرعادی دارد؛ تو همچون شرابی هستی که در دنیایی خیالی و فریبنده هنوز باقی ماندهای.
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد مانند تو از این جام نوشیدند و در نهایت، از ننگ و بدنامی رهایی یافتند.
هوش مصنوعی: مَنصور، هرچند که شراب خورده است، اما در دل عاشقانش همیشه نام او به خوبی یاد میشود.
هوش مصنوعی: منصور به خاطر آن جام بوی خوش که از آن میچشد، دلدار شد و نزد او، آغاز و پایان زندگی را احساس میکند.
هوش مصنوعی: منصور به سوی مکانهای خرابی و فساد رفت و از ظاهرسازی و ریاکاری خود عبور کرد و روح خود را در مناجات و نیایش واقعی غوطهور کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.