تو او باشی و او تو من چگویم
بجز درمان دردت می چه جویم
خوشا آن دم که پرده بفکند یار
ز پنهانی نماید عین دیدار
خوشا آن دم که جان و تن نماند
بجز حق هیچ ما و من نماند
خوشا آن دم که بینی روی جانان
تو باشی در یکی هم سوی جانان
خطاب آمد درآن دم خود بخود او
شده فارغ ز گفت و نیک و بد او
که بنده این زمان شاهی تو بنگر
نمودم در همه ماهی تو بنگر
بمن قائم شدی میباش قائم
که من هم با تو خواهم بود دائم
من از آنِ توام تو آنِ مائی
زهی عین خطاب رب خدائی
نداند نفس این سرّ پی ببردن
بجز حسرت در اینجاگاه خوردن
نداند این بیان جز حق شناسی
خطا داند بیانم ناسپاسی
بیانم از شریعت باز دان تو
هواللّه قُل و آنگه رازدان تو
یکی خواهی بُدن در آخر کار
بماند نقطه اندر عین پرگار
همه این راز میگویند و جویند
کسانی کاندر این دم راز جویند
هر آن کو پی برد در سرّ عطّار
ببیند همچو او اینجا رخ یار
زمانی گر نه صاحب درد باشد
زنی باشد نه مرد مرد باشد
بدرد این راز بتوانی تو دیدن
ز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن
بدرد این شرح اینجا راست آید
درت اینجا بکلّی برگشاید
بدرد این یاب و سوی درد بشتاب
نمود دوست هم از دوست دریاب
بدرد این راست آید چند جوئی
بیفکن صورت و بنگر تو اوئی
بدرد این درد واکن هان و مِی نوش
ولی مانندهٔ منصور مخروش
بدرد این درد مردان را در آشام
غلط گفتم بر افکن ننگ با نام
که صاحب درد راز دوست دیدست
حقیقت مغز اندر پوست دیدست
ولیکن مغز کی چون پوست باشد
اگرچه پوست هم از دوست باشد
تو اینجا پوست بگذار و یقین پوست
که چون شد پوست محو اندر یقین اوست
تو مغزی و طلب کن مغز جانت
که ازجان بنگری راز نهانت
تو مغزی پوست همراه تو آمد
چو دامی بند این راه تو آمد
چرا در بند دام اینجا بماندی
دلِ سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
سخن تا چند گوئی ای دل مست
کنون چون دیده با دیدار پیوست
رها کن ترک نام و ننگ برگوی
چرا سرگشتهٔ مانندهٔ گوی
رها کن نام و ننگ و زهد و طامات
دو روزی روی نِه سوی خرابات
خراباتی شو و منصور واری
اناالحق زن در این خمخانه باری
گرو کن طیلسان درکوی خمّار
زمانی سر نه اندر کوی خمّار
نظر کن اندر اینجا دُرد نوشان
که از دُردی شده مست و خموشان
از آن دُردی که مردان نوش کردند
ولی چون حلقهٔ درگوش کردند
از آن دُردی که بوئی یافت منصور
بگفتا کل منم نور علی نور
از آن دُردی در آشامید حق گفت
چو خود حق دیدهم حق بود حق گفت
از آن دُردی که قوت عاشقانست
بده ساقی که این شرح و بیانست
از آن دردی مرا ده زود یک جام
که بگذشتم هم از آغاز و انجام
مرا ده دردی زان خمّ وحدت
که تا بگذارم اینجا عین کثرت
مرا ده دردئی ز آن خم زمانی
مرا ازخویشتن کن گُم نشانی
مرا ده دردی و بستان و در جان
از این بیشم دگر جانا مرنجان
مرا جامی بده هان زود ساقی
زنام و ننگ برهان زود ساقی
مرا جامی بده تا جانفشانم
غباری بر سر میدان فشانم
چه جای دل که جان سیصد هزاران
بود جانم فدای رویت ای جان
چه باشد جان که در خورد تو باشد
بود درمان که در درد تو باشد
مرا دردیست جامی کن دوایش
ز جامی کن مرا مست لقایش
دوا کن دردم ای درمان جانها
که از دردست این شرح و بیانها
دوا کن دردمند خود دوا کن
بجامی حاجت جانم روا کن
دوا کن ای دوای دردمندان
مرا زین سجن غم آزاد گردان
دوا کن ای بتو روشن دل من
توئی اندر زمانه حاصل من
دوا کن ای تو بود اولیّنم
دوا کن بی نهان آخرینم
دوا کن دل که دل داغ تو دارد
بهر زه روزگاری میگذارد
دوا کن دل که دل محبوس ماندست
درش اینجایگه مدروس ماندست
دوا کن این دل بیچاره مانده
بسان ناکسی آواره مانده
دوا کن این دل مجروح افگار
که در دام غمت ماندست گرفتار
دوا کن این دل حیران شده مست
که تا یک دم وصال او را دهد دست
دوا کن این دل افتاده در دام
مگر بیند رخ خوبت سرانجام
دوا کن این دل آتش رسیده
که شد در آتش عشقت کفیده
دوا کن این دل از غم کبابم
تو دستم گیر کز سر رفت آبم
شفائی بخش اینجا عاشقانت
بکن پیدا بکل راز نهانت
چو دردم از تو و درمانم ازتست
چو جسمم از تو و هم جانم از تست
حقیقت جسم و جان هر دو تو داری
چه باشد گر سوی من رحمت آری
ندارم عقل و هوشم شد بیکبار
حجاب من منم از پیش بردار
چنان در قید صورت شد گرفتار
که اینجا باز ماند از دیدن یار
از آن دم میزنی بر جمله ذرّات
که دام داری عیان از نفخهٔ ذات
از آن دم میزنی ای راز دیده
که این دم زان دم کل باز دیده
دمی زن حق درون خود نظر کن
دگر ذرّات از این دمها خبر کن
خبر کن جملهٔ ذرّات از این دم
که میگوید بیانت حق دمادم
خبر کن جملهٔ ذرّات از این راز
که سوی آن دم اینجاگه شوند باز
خبر کن جملهٔ ذرات بس حق
اناالحق زن چوهستی نور مطلق
دم عطّار بیرون ازمکانست
حقیقت دید عین لامکانست
دم عطّار زد اینجا اناالحق
بگفت او در حقیقت راز مطلق
دم عطار بیشک دید دیدست
خدا دان تو که در گفت وشنیدست
دم عطّار زد اینجای سر باز
از آن شد آخر او هم جان و سرباز
دم عطّار منصورست بردار
اناالحق میزند بهر نمودار
بیک ره پرده از رو برگرفتست
از آن از دوست پاسخ در گرفتست
یقین دارد از آن او بی گمان شد
صور بگذاشت تا کل جان جان شد
همه معنی یکی گفت و یکی شد
حققت ذات معنی بیشکی شد
نداند مبتدی اسرار عطّار
مگر صاحبدلی هم صاحب اسرار
که بردارد گمان از پیش خود او
یکی بیند چه هم نیک و چه بد او
جمال یارش اینجا آشکاره
همه سوی جمال او نظاره
همه دیدار او دیدند یکسر
ولیکن عقل کی دارد میّسر
که جانانست جمله عشق داند
که این دُرهای پُر معنی فشاند
بیان من نه از عقلست اینجا
ز عشق آمد نه از عقلست اینجا
کسی کو عقل را بشناخت جانست
مر او را عشق کل عین العیانست
نگوید راز تقلیدی ابر گوی
که سرگردان شدست از گفت و ز گوی
حقیقت زو که ازتقلید گوید
سخن کی از عیان دید گوید
حقیقت زو که خود رادوست دارد
نه مغز است او که کلّی پوست دارد
حققت زو که جانان بیند اینجا
مر آن خورشید رخشان بیند اینجا
یکی بیند دوئی را محو کرده
بگوید او سخن از هفت پرده
یکی را در یکی گوید بیانش
نماید راز ذات جان جانش
چو اصل و فرع بیند در یکی گُم
شده او در یکی، یک در یکی گُم
بود واصل در اینجا بی طبیعت
یکی را دیده در عین شریعت
اگرچه آخر از اوّل خبردار
شود اینجایگه در دیدن یار
مر او را این بیان گردد میسّر
اگر آخر ببازد همچو من سر
فنا را در بقا بنموده باشد
گره ازکار خود بگشوده باشد
مشایخ جمله خود را دوست دارند
حقیقت مغز جان هم پوست دارند
همه دم میزنند از سرّ اسرار
شده چندی از آن حضرت خبردار
دم حق میزنند وحق پرستند
اگرچه در معانی نیست هستند
ولیکن فرق این بسیار باشد
که چون منصور دیگریار باشد
مشایخ گرچه اوّل بود بسیار
دلی چون بایزید آمد پدیدار
جنید و شبلی معروف آمد
ولی منصور از این معروف آمد
همه این دم زدند امّا نهانی
ولی منصور آمد در عیانی
همه این دم زدند این راز گفتند
درون خلوت ایشان راز گفتند
عوام النّاس چندی واصلانند
اگرچه صورت بیحاصلانند
همی گویند چندی آشکارا
ولیکن جز خموشی نیست ما را
چو از تقلید گویند این سخن باز
ولی کی باشد اینجا صاحب راز
که بیشک جسم و جان اینجا ببازند
در آن حضرت پس آنگه سرفرازند
در آن حضرت چه خاص است و چه مر عام
در آن قربت چه قهرست و چه انعام
ولکین این بیان مر صاحب راز
سزد اینجا که گوید نی جز آغاز
نمودی کان ز جمله خلق پنهانست
کسی شاید که گوید از دل و جانست
کسی شاید که این اسرار گوید
که او را دیده و دیدار گوید
از آن حضرت بود کلّی خبردار
نبیند هیچ غیری جز رخ یار
از آن حضرت کسی کو آگهی یافت
چو ذرّه سوی آن خورشید بشتافت
از آن حضرت کسی کو دید چون من
یکی شد در درون و در برون من
از آنی بی خبر ای دل ندانی
که در عین بقا اندر گمانی
از آنی بیخبر ای دل بمانده
که هستی دست از خود برفشانده
دمی خاموشی و دیگر سخن گوی
اگر تو بردهٔ اندر سخن گوی
دمی در عین دیدار خدائی
دمی از جسم و جان کلّی جدائی
همه با هم یکی دان همچو اوّل
که تا آخر نگردی تو معطّل
چو اصلت هست فرع تو هم اصلست
گذشته فرقت دیدار وصلست
گمان رفتست و کل عین الیقین است
ترا جانان نموده رخ چنین است
گمان رفتست و دیدارت نموده
ترا هر لحظه صد معنی فزوده
گمان رفتست و دیدارست اینجا
حقیقت جان تو یارست اینجا
گمان رفتست و گفتارت یقین شد
نمودت اوّلین و آخرین شد
گمان رفتست و دل بر جای هم نه
در این معنی ترا شادی و غم نه
گمان رفتست اکنون در یقین باش
چو منصور از اناالحق جمله این باش
چو منصور از اناالحق رازها گوی
یکی آواز در آوازها گوی
چو منصور از اناالحق گرد نقاش
بگو با جملهٔ ذرّاتها فاش
چو منصور از حقیقت گو اناالحق
بهر هستی بنه این راز مطلق
که بد عطّار بیشک راز اللّه
اناالحق زد ز سرّ قل هو اللّه
نبُد عطّار بیشک بود او حق
بدو برگفت اینجا راز مطلق
همه گفتار عطّارست بیچون
که میگوید اناالحق بیچه و چون
همه گفتار عطّارست از آن دید
از آن بگذاشت گفت و دید تقلید
گذشت او بیشک ازتقلید اینجا
چویار خویشتن را دید اینجا
چویار خویشتن اینجایگه یافت
میان عاشقان این پایگه یافت
چو یار خویشتن اینجا بدید او
ز دید خویش گشتش ناپدید او
چو یار خویشتن دید و فنا شد
چو اوّل زانکه اوّل در فنا شد
فنا شد اوّل و آخر فنایست
فنا نزدیک در عین بقایست
چو اوّل شد فنا از بود خود او
که دیدستش یقین معبود خود او
چو اوّل شد فنا در دید فطرت
از اینجاگه ورا بخشید قربت
چو اوّل شد فنا آخر بقا دید
عیان انبیاء و اولیا دید
چو اوّل شد فنای بود جمله
بود در آخر او معبود جمله
چو اوّل شد فنا و گفت او راز
چو او گر میتوانی خود برانداز
فنا عین بقای جاودانی است
فنا بنگر که آن راز نهانی است
همه اینجا فنا بُد اوّل کار
نمودار نمود و عین پرگار
پدیدار آمد و دیگر فنا شد
نمیگویم که از اوّل فنا شد
فنا لا دان و الّااللّه بنگر
دو عالم بود الّا اللّه بنگر
فنا دانم که الّا هست باقی
بخور جام فنا از دست ساقی
چو جانت هست شد از بود آن ذات
فنا گردان نمود جمله ذرات
اگر سوی یقین آری گمان تو
نیابی هرگز اینجا جان جان تو
یقین را سوی خود ده راه بنگر
برافکن پردهٔ آن ماه و بنگر
یقین بنمایدت دیدار جانان
بگوید با تو کل اسرار جانان
هر آن کو با یقین همراز باشد
دوعالم بر دلش در باز باشد
هر آن کو با یقین باشد زمانی
جمال یار خود بیند عیانی
یقین بشناس اگر تو راز بینی
که بیشک تو عیان کل بازبینی
حقیقت بودتست از بود اللّه
تو داری در عیانت قل هواللّه
تو داری رفعت لولاک اینجا
چرامانی بآب و خاک اینجا
بزن کوس معانی همچو عطّار
برافکن آب و خاک و باز بین نار
زهی عطّار کز بحر حقیقت
فشاندستی تو درهای شریعت
محمّد ﷺهست در جانت یداللّه
از آن پیدا بیانت قل هواللّه
ز دید حق بسی اسرار داری
هزاران نافهٔ تاتاری داری
پر از عطرست عالم ازدم تو
چو حق آمد حقیقت همدم تو
از این درها که هر دم برفشاندی
حقیقت بر سر رهبر فشاندی
تمامت سالکانت دوست دارند
تمامت واصلان ازجانت یارند
توئی واصل دهد این دور زمانه
زدی تیر مرادت بر نشانه
کمال معنی و بازوی تقوی
تو داری میزنی این تیر معنی
چنانی گرم رو اندر ره یار
که در ره میفشانی درّ اسرار
حقیقت وصل جانان یافتی باز
بسوی قرب او بشتافتی باز
چنان دید حقیقی روی بنمود
رخ دلدار از هر سوی بنمود
که شک بُد اوّل کارت یقین است
ترا چشم دل اینجا دوست بین است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شاعرانۀ عطار نیشابوری به جستجوی عشق الهی و رازهای معنوی پرداخته است. شاعر در اینجا از یکدیگر بودن عاشق و معشوق سخن میگوید و بر اهمیت عشق به حق تاکید میکند. او از درد و رنجی که انسان در پی عشق و نزدیکی به معشوق میکشد، صحبت کرده و مایل است که با رسیدن به حالت وصال، تمامی قید و بندهای مادی را کنار بگذارد.
عطار همچنین به شناساندن مقام حقیقی انسان در نزد خداوند و اهمیت فنا در بقا پرداخته و بر این باور است که با نزدیک شدن به حقیقت، انسان میتواند رازهای نهفتهٔ هستی را دریابد. وی پیشنهاد میکند که باید از تعلقات دنیوی گذشت و به جستجوی معنای عمیقتری در زندگی پرداخت. اوجام عشق و شادی را به عنوان دوا برای دردهای روحی خود معرفی میکند و در نهایت بر لزوم رها کردن نهایت وجود از نام، ننگ و ظواهر دنیا تاکید دارد.
هوش مصنوعی: تو خودت را به او نسبت میدهی و او را به خودت. من چه میتوانم بگویم جز اینکه برای درمان درد تو، باید به دنبال چیزی فراتر از خودم باشم.
هوش مصنوعی: خوشا زمانی که معشوق پرده را کنار بزند و بهطور آشکار دیده شود.
هوش مصنوعی: خوشا زمانی که تنها وجود حق باقی بماند و هیچ نشانی از خودخواهی وIndividuality در کار نباشد.
هوش مصنوعی: خوش به حال کسی که آن لحظهای را ببیند که محبوبش را در کنار خود دارد و در یک جا قرار گرفتهاند.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، به طور طبیعی شنید که از گفتن و قضاوت درباره خوب و بد رها شده است.
هوش مصنوعی: من در این زمان به مقام و عظمت تو نگاه میکنم و میبینم که در هر گوشه از جهان، نشانههایی از تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: برای من ایستاده شدی، پس ایستاده بمان، چون من نیز همیشه با تو خواهم بود.
هوش مصنوعی: من متعلق به توام و تو هم متعلق به ما هستی؛ چه زیباست که من مستقیماً با خدای معبود سخن میگویم.
هوش مصنوعی: کسی نمیداند این راز را جز آنکه فقط حسرت آن را بخورد و در این مکان، حسرتی را تجربه کند.
هوش مصنوعی: فقط حقدانان میتوانند به درستی این سخن را بفهمند، اما کسانی که شناخت کافی ندارند، ممکن است آن را نشناسند و به اشتباه آن را نادانی یا بیاحترامی تلقی کنند.
هوش مصنوعی: بگو که من از علم و قوانین دینی فراتر رفتهام و اکنون به معرفت و رازهای عمیقتری دست یافتهام.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی در نهایت کاری را انجام بدهی، ممکن است فقط یک نقطه از آن باقی بماند، مانند نقطهای در انتهای حرکت یک پرگار.
هوش مصنوعی: همه در تلاشند تا رازها را بگویند و کسانی که در این لحظه در جستجوی رازها هستند، در واقع جویا و کنجکاوند.
هوش مصنوعی: هر کسی که به راز و رمزهای عطّار پی ببرد، میتواند مانند او در اینجا جمال یار را مشاهده کند.
هوش مصنوعی: اگر زمانی کسی را درد و رنج نباشد، ممکن است آن شخص از نظر ظاهری زن باشد، اما در واقع از مردانگی و ویژگیهای انسانی بیبهره است.
هوش مصنوعی: اگر بتوانی به عمق این راز پی ببری، باید از خودت عبور کنی تا به این نقطه برسی.
هوش مصنوعی: اینجا شرح و توضیحاتی که داده میشود مناسب است و میتواند تمام درهای بسته را برای شما باز کند.
هوش مصنوعی: به دردهایی که داری توجه کن و به سمت درمان آنها برو. دوستت هم از تو حمایت میکند و حتماً به یاریات خواهد شتافت.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که درد و رنجی که در زندگی تجربه میکنیم، ما را به تفکر و جستجوی عمیقتری درباره خودمان و حقیقت وجودیمان وادار میکند. اگر به خود و درونمان توجه کنیم، میتوانیم واقعیات و چهرههای پنهان زندگی را بهتر درک کنیم.
هوش مصنوعی: به این درد فکر کن و برای تسکین آن می بخور، اما مانند منصور فریاد نزن.
هوش مصنوعی: من این درد را برای مردان با دل شجاع گفتم، و با واژهای ناپسند بر آن نام ننگ گذاشتم.
هوش مصنوعی: کسی که دچار درد و رنج است، راز دوستی را درک کرده و جوهر واقعی زندگی را در ظواهر آن دیده است.
هوش مصنوعی: اما آیا مغز میتواند مانند پوست باشد، حتی اگر پوست از دوست باشد؟
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که باید از ظاهری که در زندگی داریم عبور کنیم و به عمق حقیقت برسیم. وقتی که از پوست و ظواهر عبور کردیم و به یقین و حقیقت رسیدیم، آنجا است که نقاط اصلی و واقعی خود را مییابیم. به عبارت دیگر، باید به دنبال درک عمیقتر و واقعیتر باشیم و تنها به آنچه که در ظاهر دیده میشود اکتفا نکنیم.
هوش مصنوعی: تو جوهر وجودی و باید از عمق جانت درخواست کنی که از جان خود به سرّ و رازهای درونت پی ببری.
هوش مصنوعی: تو به دنیا آمدهای با مجموعهای از تجربیات و دانایی که مثل دامی در مسیر زندگیات قرار دارد. در واقع، وجود تو و آنچه که باعث شکل گیریات شده، همانند یک ابزار یا وسیلهای است که برای هدایتت در این راه وجود دارد.
هوش مصنوعی: چرا دل سرگشتهات را در اینجا در دام گرفتار نگهداشتهای، مانند گوی؟
هوش مصنوعی: ای دل، تا کی باید صحبت کنی؟ حالا که چشمانت به دیدارت پیوسته، دیگر وقت سکوت است.
هوش مصنوعی: دست از عشق و شهرت بردار و بگو، چرا مانند توپ و گوی گیج و متحیر هستی؟
هوش مصنوعی: به دنبال شهرت و اعتبار و ظاهر سازی نباش، دو روز زندگی را صرف لذت و خوشی بکن و به سوی میخانه برو.
هوش مصنوعی: در اینجا تأکید بر این است که باید از قید و بندهای دنیوی رها شد و مانند منصور حلاج، به جستجوی حقیقت و معنا پرداخت. همچنین اشاره به اهمیت تجربهٔ معنوی در مکانهایی عمیق و متعالی دارد. به عبارت دیگر، به جای زندگی روزمره و متعارف، باید به سوی تجارب روحانی و معنوی رفت.
هوش مصنوعی: در جستجوی نشانهها و راههای نیایش، به یک مکان خاص یعنی کوی خمّار برو و در آنجا زمان را فراموش کن و خود را به دست لحظهها بسپار.
هوش مصنوعی: به surroundings اینجا نگاه کن، افرادی که مشغول نوشیدنی هستند و از شراب مست شدهاند و در سکوت به سر میبرند.
هوش مصنوعی: مردان از آن شراب خوشگوار نوشیدند، اما هنگامی که فقط صدای آن را به گوش گرفتند، از نوشیدن آن دست کشیدند.
هوش مصنوعی: منصور از آن بوی خوشی که شنید، گفت: من خود نور هستم و همه چیز در نور من وجود دارد.
هوش مصنوعی: شخصی از شراب حقی喝ید و وقتی حقیقت را دید، به حق بودن آن پی برد و حق را بیان کرد.
هوش مصنوعی: از آن مشروبی که به عاشقان نیرو و قوت میبخشد، ای ساقی، به من بده، چرا که این لحظه خود داستان و بیان خاصی دارد.
هوش مصنوعی: به من یک جام بده که به خاطر دردی که دارم، بتوانم رنج آغاز و پایانی را پشت سر بگذارم.
هوش مصنوعی: من به خاطر دردهایی که از آن خمّ وحدت دارم، نمیتوانم اینجا عین کثرت را رها کنم.
هوش مصنوعی: من به خاطر درد و رنجی که از آن خم (شراب) دارم، خواهم که مرا از خودم دور کند و به فراموشی بسپارد.
هوش مصنوعی: به من دردهایی بده و آنها را از من بگیر، اما دیگر در جانم اینگونه نکن، ای جانا!
هوش مصنوعی: به من یک جام بده، ای ساقی، تا زودتر از عیب و ننگ آزاد شوم.
هوش مصنوعی: به من یک لیوان بده تا با آن جانم را فدای عشق و محبت کنم و گرد و غباری بر سر میدان عشق بپاشم.
هوش مصنوعی: جای دل که در آن سیصد هزار جان است، به عشق تو، جانم فدای چهرهات ای عزیز.
هوش مصنوعی: چه ارزشی دارد جان که به خاطر تو باشد، وقتی که درمانی در درد تو وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: من دردی دارم، یعنی احساسی در درونم وجود دارد که میخواهم با نوشیدن شرابی آن را تسکین دهم؛ مرا با شرابی پر کن تا به خاطر عشق و زیباییاش سرمست شوم.
هوش مصنوعی: ای کسی که جانها را شفا میدهی، به من کمک کن تا از دردهایم رهایی یابم؛ زیرا این توضیحات و حرفها نمیتوانند به خوبی درد من را درمان کنند.
هوش مصنوعی: درمانی برای دردمند خود بیاب و درخواستی که برای جانم ضروری است را برآورده کن.
هوش مصنوعی: ای دوا، مرا از درد و رنج آزاد کن و از این زندان غم بیرون ببر.
هوش مصنوعی: ای معشوق، تو درمان دل من هستی و در این دنیا تنها دارایی من تویی.
هوش مصنوعی: ای داروی دردم، ابتدا تو را شناختم، پس بیهیچ پنهانی، درمانی برای پایان من باش.
هوش مصنوعی: دل خود را درمان کن، زیرا دل به خاطر داغ تو رنج میکشد و به خاطر این وضعیت، زمان را سپری میکند.
هوش مصنوعی: دل خود را درمان کن، زیرا دل همچنان در بند و گرفتار است و در این مکان باقی مانده است.
هوش مصنوعی: دل بیچارهام را درمان کن، چرا که مانند کسی در به در مانده و بیسرپناه است.
هوش مصنوعی: دلی که از درد و غم آسیب دیده را درمان کن، زیرا در درد و غم تو در دام افتاده و اسیر شده است.
هوش مصنوعی: علاجی برای این دل سرگشته پیدا کن تا شاید به مدت کوتاهی بتواند به وصال او برسد.
هوش مصنوعی: داروی این دل داغدار را بده که شاید در نهایت بتواند زیبایی تو را ببیند.
هوش مصنوعی: دل سوختهام را درمان کن، چرا که به خاطر عشق تو به آتش کشیده شده و حالا در حال سوختن است.
هوش مصنوعی: دلتنگی و ناراحتیام را درمان کن، کمکم کن تا از این وضعیت خلاص شوم، چون دیگر طاقت ندارم و همه چیز از دستم رفته است.
هوش مصنوعی: اینجا عاشقان تو را در بر میگیرند و به خوبی از وجودت بهرهمند میشوند؛ تمام رازهای پنهانت را برای آنها هویدا کن.
هوش مصنوعی: درد و رنج من از توست و تنها درمان من هم تویی. وجودم به تو وابسته است و روح من نیز از تو نشأت میگیرد.
هوش مصنوعی: تو هم جسم داری و هم جان، پس چه اشکالی دارد اگر به سوی من لطف و رحمت نشان دهی؟
هوش مصنوعی: من دیگر نه عقل دارم و نه هوش، آنچنان که یکباره پردهای از روی من کنار رفته است.
هوش مصنوعی: شخصی آنچنان به ظاهر و شکل و شمایل وابسته شده که نتوانسته است به دیدار محبوبش برود و در این دنیا گرفتار مانده است.
هوش مصنوعی: از آن لحظهای که شروع به صحبت میکنی، همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهی؛ چنان که حقیقت وجودت از نفس تو قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به زمان خاصی است که شخص از راز و یا حقیقتی آگاه شده و به همین دلیل دیدگاهش تغییر کرده است. او به نوعی از لحظهای به بعد، درک عمیقتری از مسائل پیدا کرده و به همین خاطر میتواند به نکات جدید و متفاوتی نگریسته و به آنها بپردازد.
هوش مصنوعی: لحظهای به درون خود نگاه کن و حقیقت وجودیت را بشناس، سپس از این لحظات و تجربهها آگاه شو.
هوش مصنوعی: این دم، به صدای خود، تمام ذرات را خبر کن که میگوید بیان حق همیشه جاری است.
هوش مصنوعی: همهٔ ذرات را از این راز آگاه کن که در لحظهٔ خاصی، دوباره به این مکان برمیگردند.
هوش مصنوعی: همهٔ موجودات را از حقیقت مطلق آگاه کن که تو نور بینهایتی هستی.
هوش مصنوعی: بیرون از محل عطّار، نفس و روح او وجود دارد. حقیقت دیدن، چیزی فراتر از مکان و زمان است.
هوش مصنوعی: عطار اینجا با صدای بلند اعلام کرد که او حقیقت را درک کرده و به بیان رازهای عمیق وجود پرداخته است.
هوش مصنوعی: عطار در حال حاضر تجربهای عمیق و بینش خداوندی دارد. تو هم باید بدانید که او با گفتار و شنیداری که دارد، این درک را به دست آورده است.
هوش مصنوعی: عطار در اینجا نشان میدهد که در لحظاتی بحرانی و دشوار، نیاز به رهایی و آزاد شدن از قید و بندها وجود دارد. او به این نکته اشاره میکند که در نهایت، هر کسی به نوعی باید به رهایی دست یابد و زندگیاش را دوباره آغاز کند. این پیام نشاندهنده اهمیت جان و روح انسان و نیاز به تحول و تغییر در زندگیست.
هوش مصنوعی: عطار در حال حاضر در حال بیان حقیقت و رسالت خود است و با صدای بلند اعلام میکند که "من حقیقت را یافتهام". این نشان از عزم و اراده او برای نشان دادن حقیقت به دیگران دارد.
هوش مصنوعی: بیهیچ مانعی، پردهها کنار رفتهاند و از دوست، جواب به دست آمده است.
هوش مصنوعی: او مطمئن است که همه چیز از آن اوست و بدون شک، با عبور از ظاهرها، به باطن واقعی زندگی پی میبرد و به حقیقت وجودی خود دست مییابد.
هوش مصنوعی: تمام معانی به یک معنا اشاره دارند و حقیقت وجودی آن معنا، بیتردید یکی است.
هوش مصنوعی: فردی تازهکار نمیتواند به رازهای عارفان و وفاداران پی ببرد، مگر آنکه خود نیز به درجاتی از کمال و درک عارفانه رسیده باشد.
هوش مصنوعی: کسی که نگرش خود را تغییر دهد، میتواند ببیند که هر چیزی، چه خوب و چه بد، خود را به چه شکل نشان میدهد.
هوش مصنوعی: زیبایی معشوقش به روشنی نمایان است و همه جا مردم در حال تماشا و نظارهگری زیبایی او هستند.
هوش مصنوعی: همه چشمها به جمال او خیره شدهاند، اما آیا کسی میتواند با عقل خود او را درک کند؟
هوش مصنوعی: عشق به خوبی میداند که آنچه با ارزش و پرمعنا است، در دل جانان وجود دارد.
هوش مصنوعی: حرفها و سخنان من، از عقل و منطق نیست؛ بلکه از عشق و احساسات ناشی میشود.
هوش مصنوعی: کسی که عقل را بشناسد، روح او را نیز درک کرده است، و عشق برای او مانند یک حقیقت آشکار به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: در این بیت گفته میشود که ابر به اشتباه حرفی میزند که نشاندهنده یک راز است، زیرا در پی صحبتها و گفتوگوها سردرگم و گیج شده است. در واقع، صحبتهای مکرر و غیرمفید او باعث شده که از اصل موضوع دور شود و نتواند به درستی منظورش را بیان کند.
هوش مصنوعی: حقیقت، تنها از کسانی که خودشان تجربه و درک عمیق دارند، سخن میگوید و نه از کسانی که فقط از دیگران تقلید میکنند.
هوش مصنوعی: حقیقت به گونهای است که محبت را میشناسد و احساس میکند؛ این احساس در عمق وجودش نهفته است و تنها به ظاهر و شکلهای سطحی محدود نمیشود.
هوش مصنوعی: اگر حقیقت را بشناسی، خواهی دید که محبوب در اینجا حضور دارد، مانند آنکه خورشید درخشان را در این مکان تماشا میکند.
هوش مصنوعی: کسی که دوگانگی را نادیده گرفته و آن را محو میبیند، ممکن است بگوید او از جوانب مختلف سخن میگوید.
هوش مصنوعی: اگر کسی در درون خود بتواند به حقیقت و رازهای عمیق وجودش پی ببرد و آن را به زبان آورد، میتواند به درک عمیقتری از وجود خودش برسد.
هوش مصنوعی: وقتی که انسان اصل و فرع را در هم آمیخته ببیند، در واقع در یک چیز گم شده است و همه چیز برایش یکسره و یکپارچه میشود.
هوش مصنوعی: در این مکان، کسی را میبینم که با وجود بیطبیعت بودنش، در حالی که در چارچوب شریعت قرار دارد.
هوش مصنوعی: هر چند که در ابتدا متوجه نمیشود، ولی در نهایت در دیدار معشوق همه چیز را درک خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر او نیز مانند من در این بیان غرق شود، ممکن است موفق شود، اما اگر در نهایت شکست بخورد، به حال من دچار خواهد شد.
هوش مصنوعی: فنا و زوال را در جاودانگی نشان داده و گره مشکلاتش را باز کرده است.
هوش مصنوعی: مشایخ و بزرگترها همه خود را دوست دارند، اما حقیقت و اصل وجود انسان مانند مغز است که همواره درون سر محفوظ است، در حالی که پوست مانند ظواهر و شکل بیرونی است.
هوش مصنوعی: همه در مورد رازهای پنهان صحبت میکنند و مدتی است که آن بزرگوار از این موضوعات آگاه شده است.
هوش مصنوعی: آنها به حق و حقیقت اشاره میکنند و از آن حمایت میکنند، هرچند در عمق معنای واقعی حضور ندارند.
هوش مصنوعی: اما تفاوت بسیار بزرگی وجود دارد که زمانی که منصور در کنار است، مسأله کاملاً متفاوت است.
هوش مصنوعی: در این دنیا، اگرچه بسیاری از بزرگواران و عرفا وجود دارند، ولی شخصیتی چون بایزید، با دل و روحی بزرگ و خاص، به شکلی بارز و نمایان به ظهور میرسد.
هوش مصنوعی: جنید و شبلی افرادی شناخته شده و مشهور هستند، اما منصور در واقع از این شناسایی و شهرت به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: همه به طور پنهانی صحبت کردند و ابراز نظر کردند، اما منصور بهطور واضح و آشکار وارد صحنه شد.
هوش مصنوعی: همه در این لحظه صحبت کردند و رازها را در خلوت خود فاش کردند.
هوش مصنوعی: توده مردم ظاهراً به راه رسیدهاند، اما در حقیقت دستآوردی نصیبشان نشده است.
هوش مصنوعی: میگویند که ما زیاد صحبت میکنیم، اما در واقع تنها سکوت ما را شماره میزند.
هوش مصنوعی: اگر درباره تقلید صحبت کنند، این حرف منطقی به نظر میرسد، اما مگر اینکه کسی در اینجا واقعاً به راز و معنای عمیق دست پیدا کند.
هوش مصنوعی: بدون شک، در این مکان هم جسم و هم روح به فنا خواهند رفت، اما پس از آن، در آن مقام عالی سرفراز و افتخارآمیز خواهند شد.
هوش مصنوعی: در آن مقام چه ویژگیهایی وجود دارد که خاص است و چه چیزهایی که عمومی است؛ در آن نزدیکی، چه خشم و چه لطفی وجود دارد.
هوش مصنوعی: اما این سخن سزاوار صاحب راز است که در اینجا بگوید، نه جز شروع.
هوش مصنوعی: تو به گونهای جلوهگری که از تمام مردم پنهانی، شاید کسی باشد که از صمیم دل و جان تو را بشناسد.
هوش مصنوعی: شاید کسی وجود داشته باشد که این رازها را بیان کند و درباره دیدار خود با آن شخص صحبت کند.
هوش مصنوعی: از آن مرد بزرگ خبرهای کلی را دارد و هیچ کس دیگری را نمیبیند جز چهره محبوبش.
هوش مصنوعی: هر که از آن بزرگوار آگاهی پیدا کرد، مانند ذرهای که به سوی خورشید میشتابد، به سمت او حرکت کرد.
هوش مصنوعی: هر کس که به آن مقام و عشق دست یابد، مانند من در درون و بیرون خود یکسان میگردد.
هوش مصنوعی: ای دل، تو از آنچه در حال وقوع است بیخبر هستی و نمیدانی که در میان زندگی، مدام در خیالی به سر میبری.
هوش مصنوعی: دل، تو از حالتی که در آن هستی خبر نداری و باید از خودت دست بکشی و به حقیقت وجودت پی ببری.
هوش مصنوعی: اگر لحظهای سکوت کنی، سپس سخن بگو، چرا که اگر به صحبت کردن ادامه دهی، ممکن است از موضوع اصلی دور شوی.
هوش مصنوعی: لحظهای در دیدار خداوندی باش، و لحظهای هم از جسم و جان خود فاصله بگیر.
هوش مصنوعی: همهی افراد و چیزها را باید به عنوان یکدست و یکی ببینی، مانند آغاز و پایان یک مسیر که تو را از پیش رفتن باز ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی که ریشه و اصل تو خوب و موقر است، نشان میدهد که شاخههای تو نیز ارزشمند و با جایگاه هستند. جدایی از همدیگر در دیدار، نشاندهندهٔ پیوستگی و پیوند معنوی است.
هوش مصنوعی: گمان میکنی که حقیقت چیزی غیر از آنچه هست، اما در واقع یقین و واقعیت همچنان ثابت است. محبوب تو اینچنین نشان داده است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که همیشه در خیال تو هستم و هر لحظه که تو را میبینم، هزار معنی و مفهوم جدید به وجود میآید.
هوش مصنوعی: اینجا آنچه به نظر میرسد فقط گمان و خیال است، در واقع حقیقت وجود تو و دوستت در اینجا جاری است.
هوش مصنوعی: گمان کردم که تنها نظر تو حالتی زودگذر است، اما سخنانت به یقین تبدیل شد و معشوقهات در نظرم نخستین و آخرین بود.
هوش مصنوعی: برخی گمان میکنند که دل در این حالت ثابت مانده و به آنچه اتفاق میافتد بیتوجه است. در این وضعیت، نه شادی به دل میآید و نه غم، به این معنا که روح و احساسات ما از ماجراهای بیرونی تاثیر نمیپذیرند.
هوش مصنوعی: حالا به یقین برس که مانند منصور، به حقیقت وجود خود آگاه باش و درک کن که همه چیز در راستای حقیقت است.
هوش مصنوعی: مثل منصور که از حقیقت مطلق سخن میگوید، به رازهای درونی بپرداز و صدای واحدی را در آواهای مختلف بیان کن.
هوش مصنوعی: زمانی که منصور حلاج گفت "من حق هستم"، مانند یک نقاش شروع کن به بیان مفهوم این جمله به طور علنی و واضح برای همه ذرات جهان.
هوش مصنوعی: به مانند منصور که از حقیقت گفت "من حق هستم"، تو نیز باید این راز مطلق را در زندگیات به کار ببندی.
هوش مصنوعی: عطّار به حقیقتی اشاره میکند که با بیان آن، ارتباطی عمیق با خداوند و اصل وجود پیدا میکند و به قول معروف، از درون اسرار الهی پردهبرداری مینماید. این موضوع نشاندهنده عمق فهم و آگاهی او از وحدت وجود و حقیقت الهی است.
هوش مصنوعی: عطار، بدون شک، وجودی حقگراست و او در اینجا حقیقتی عمیق و پنهان را بیان کرده است.
هوش مصنوعی: تمام سخنان عطّار بدون هیچ شبههای بیانگر حقیقت است، زیرا او با قاطعیت و بدون تردید میگوید که من حق را یافتهام و این را به وضوح بیان میکند.
هوش مصنوعی: همه سخنان عطّار از روی مشاهده و درک اوست، و او از تجربههای خودش استفاده کرده و به همین دلیل از گفتن و دیدن تقلید نمیکند.
هوش مصنوعی: او از تقلید و پیروی فراتر رفته و در اینجا خود را بهطور واقعی مشاهده کرده است.
هوش مصنوعی: هر کس که خود را بشناسد، در این مکان، میان عاشقان، جایگاه او پیدا میشود.
هوش مصنوعی: وقتی یار خودش را در اینجا دید، از دیدن او چنان تحت تاثیر قرار گرفت که دیگر نتوانست او را ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی انسان یار و همراه خود را میبیند، به حالت از خود بیخودی و فنا در میآید، مانند زمانی که در ابتدا نیز از خود بیخود شده بود.
هوش مصنوعی: فنا به معنای از بین رفتن و زوال است، اما در واقع این زوال نوعی بقا به همراه دارد. در ابتدا و انتهای هر چیزی، فنای آن وجود دارد، اما این فنا در واقع نزدیکترین حالت به بقاست و از همین رو، وجودش به نوعی استمرار و بقای قابل توجهی را در پی دارد.
هوش مصنوعی: زمانی که وجود خود را کنار میگذارد و به فنا میرسد، تنها در این حالت است که میتواند معبود و هدف واقعیاش را با یقین ببیند.
هوش مصنوعی: وقتی که در نظر فطرت، فنا به ابتدا رسید، او از این نقطه او را به مقام نزدیکی و قرب پذیرفت.
هوش مصنوعی: زمانی که ابتدا فنا و زوال برطرف شود و بقای ابدی آغاز گردد، پیامبران و دوستان خدا به روشنی این واقعیت را مشاهده خواهند کرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که خلقت آغاز شد، همه چیز در وضعیت نابودی و فنا قرار داشت، و در نهایت نیز تنها معبود باقی میماند و همه چیز به سوی او بازمیگردد.
هوش مصنوعی: هنگامی که از میان رفتن آغاز شد و او اسراری را گفت، اگر تو نیز توانایی داری، خود را مورد بررسی قرار بده.
هوش مصنوعی: دقت کن که نابودی، در واقع نوعی از بقا و ادامهی زندگی پایدار است. این حقیقتی عمیق و پنهان است که باید به آن توجه کرد.
هوش مصنوعی: همه چیز در اینجا در حال نابودی است. در ابتدا، حقیقت به وضوح ظاهر شد و تمام آن به صورت دایرهای مشخص گردید.
هوش مصنوعی: نمود پیدا کرد و به سرعت ناپدید شد، اما نمیگویم که از ابتدا وجود نداشت.
هوش مصنوعی: جز خدا هیچ چیز باقی نمیماند. به دو عالم که نگاه کنی، جز خدا چیزی نمیبینی.
هوش مصنوعی: من میدانم که فنا و زوال اجتنابناپذیر است، اما تنها چیزی که باقی میماند، وجود است. پس بیایید از دست ساقی، جرعهای از فنا بنوشیم.
هوش مصنوعی: وقتی که وجود تو به جانت پیوند میخورد، آن ذات که فانی است، تمامی ذرات را به حرکت در میآورد.
هوش مصنوعی: اگر به سمت یقین بروی، هرگز گمان و شک را نخواهی یافت، زیرا در اینجا روح و جان تو در امان است.
هوش مصنوعی: با ایمان و یقین، به خودت نگاه کن و پرده را از روی زیبایی آن ماه بردار تا نور او را ببینی.
هوش مصنوعی: حضور واقعی معشوق به تو الهام میکند که تمامی رازهای عشق و دل را با تو در میان بگذارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که با یقین و یقینداشتن درونی همراه باشد، دلی گشوده به دو جهان خواهد داشت.
هوش مصنوعی: هر کس که با ایمان و یقین باشد، در زمانی جمال و زیبایی محبوب خود را به وضوح مشاهده خواهد کرد.
هوش مصنوعی: اگر تو به درستی و دقیق نگاه کنی، با یقین میتوانی رازهای پنهان را بشناسی، زیرا که تو همه چیز را به وضوح مشاهده میکنی.
هوش مصنوعی: وجود واقعی تو از وجود خداست و تو در حقیقت خود، به او شناخته میشوی.
هوش مصنوعی: تو دارای مقام و رتبه بلندی هستی، پس چرا در این دنیای مادی و خاکی ماندهای؟
هوش مصنوعی: به صدا درآور معانی عمیق را، مانند عطّار، و محیط خود را از موانع مادی پاک کن تا بتوانی به حقیقت دست یابی.
هوش مصنوعی: عطار، ای کسی که از دریا و عمق حقیقت بهرهگیری، تو درهای روشهای دین را پیش روی ما گشودهای.
هوش مصنوعی: محمد (ص)، در جان تو مشهود است و قدرت خدا از آنجا نمایان است. بگو: او الله است.
هوش مصنوعی: از دیدگاه خداوند، تو بسیار رازها و اسرار داری و همچون گلهای تاتاری زیبایی و جذابیت خاصی در وجودت نهفته است.
هوش مصنوعی: عالم به خاطر وجود تو مملو از عطر و خوشبوست، زیرا وقتی حقیقت نمایان شد، همواره در کنار تو باقی میماند.
هوش مصنوعی: هر زمانی که برف از این درها میریزد، در واقع حقیقت را بر سر رهبر نازل میکنی.
هوش مصنوعی: تمام مسافران دنبالهرو تو آرزو دارند که به مقصد نهایی برسند و همه آنهایی که به کمال رسیدهاند، از جان و دل با تو همراه هستند.
هوش مصنوعی: تو در این زمانه به هدف خود رسیدی و نشان کردی که به خواستهات دست یافتهای.
هوش مصنوعی: تو توانایی و تسلط بالایی در درک و فهم معانی داری و با قدرتی که از تقوا به دست آوردهای، بر معانی عمیق و دشوار تسلط پیدا کردهای.
هوش مصنوعی: آنقدر با شوق و احساس در پی یارت هستی که همچون جواهرات باارزش، رازهای درونت را در مسیر او پراکنده میسازی.
هوش مصنوعی: حقیقت وصل محبوب را پیدا کردی و اکنون دوباره به سوی نزدیکی او شتابان میروی.
هوش مصنوعی: به طرز شگفتانگیزی، چهره زیبای محبوب به گونهای واقعی و واضح ظاهر شد و در هر طرف، زیبایی او خود را نشان داد.
هوش مصنوعی: اگر در ابتدای کار خود، شک و تردید داشته باشی، نمیتوانی به نتیجهای مطمئن برسید. تنها زمانی که به درستی نگاه کنی و با دل و احساس خود ببینی، میتوانی دوست واقعی و هدف خود را بشناسی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.