گنجور

غزل شمارهٔ ۸۴۹

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی

اکنون من و زناری در دیر به تنهایی

دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم

ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی

امروز دگر هستم دردی کشم و مستم

در بتکده بنشستم دین داده به ترسایی

نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم

نه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی

دوش از غم فکر و دین یعنی که نه آن نه این

بنشسته بدم غمگین شوریده و سودایی

ناگه ز درون جان در داد ندا جانان

کای عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی

روزی دو سه گر از ما گشتی تو چنین تنها

باز آی سوی دریا تو گوهر دریایی

پس گفت در این معنی نه کفر نه دین اولی

برتو شو ازین دعوی گر سوختهٔ مایی

هرچند که پر دردی کی محرم ما گردی

فانی شو اگر مردی تا محرم ما آیی

عطار چه دانی تو وین قصه چه خوانی تو

گر هیچ نمانی تو اینجا شوی آنجایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

آرش نوشته:

سلام
مصرع دوم بیت هشت «برتر شو» صحیح می‌باشد.
کل شعر از روی تصحیح تقی تفضلی، (صفحۀ ۶۹۵) انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهاردم، ۱۳۹۲:

ترسابچه‌ایم افکند از زُهد به ترسایی
اکنون من و زُنّاری در دِیر به تنهایی

دی زاهد دین بودم سجاده‌نشین بودم
ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی

امروز دگر هستم دُردی‌کشم و مستم
در بتکده بنشستم دین داده به ترسایی

نه مَحرَم ایمانم نه کُفر همی دانم
نه اینم و نه آنم تن داده به رسوایی

دوش از غم کفر و دین یعنی که نه آن نه این
بنشسته بدم غمگین شوریده و سودایی

ناگه ز درون جان در داد ندا جانان
کای عاشق سرگردان تا چند ز رعنایی

روزی دو سه گر از ما گشتی تو چنین تنها
باز آی سوی دریا تو گوهر دریایی

پس گفت در این معنی نه کفر نه دین اولی
برتر شو ازین دعوی گر سوختهٔ مایی

هرچند که پر دردی کی محرم ما گردی
فانی شو اگر مردی تا مَحرم ما آیی

عطّار چه دانی تو وین قصّه چه خوانی تو
گر هیچ نمانی تو اینجا شوی آنجایی

👆☹

نادر.. نوشته:

هرچند که پر دردی
کی محرم ما گردی
فانی شو اگر مردی
تا محرم ما آیی…

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.