گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۷

 
عطار نیشابوری
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن را که غمت به خویش خواند

شادی جهان غم تو داند

چون سلطنتت به دل درآید

از خویشتنش فراستاند

ور هیچ نقاب برگشایی

یک ذره وجود کس نماند

چون نیست شوند در ره هست

جان را به کمال دل رساند

زان پس نظرت به دست گیری

عشق تو قیامتی براند

جان را دو جهان تمام باید

تا بر سگ کوی تو فشاند

چون بگشایی ز پای دل بند

جان بند نهاد بگسلاند

هر پرده که پیش او درآید

از قوت عشق بردراند

ساقی محبتش به هر گام

ذوق می عشق می‌چشاند

وقت است که جان مست عطار

ابلق ز جهان برون جهاند

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.