گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶

 
عطار نیشابوری
عطار » دیوان اشعار » قصاید
 

ای پرده‌ساز گشته درین دیر پرده در

تا کی چو کرم پیله نشینی به پرده در

چون کرم پیله پرده خود را کند تمام

زان پرده گور او کند این دیر پرده در

چون وقت کار توست چه غافل نشسته‌ای

برخیز و وقت کار غم خویشتن بخور

چون کرم پیله بر تن خود بیش ازین متن

خرسند گرد و رنج جهان بیش ازین مبر

چون دانه و زمین بود و آب بر سری

آن به که کشت و ورز کند مرد برزگر

گر وقت کشت خوش بنشیند میان ده

دانی که حال چون بودش وقت برگ و بر

کی بر دل تو نقش حقیقت شود پدید

کز نقش نفس هست دلت هر نفس بتر

از دل طمع مدار که صد گونه شهوت است

نقش دل چو سنگ تو کالنقش فی‌الحجر

اندر نهاد بوالعجبت هفت دوزخ است

از راه پنج حس تو فروبند هفت در

پس بر صراط شرع روان گرد و هوش دار

زیرا که هست زیر صراط آتش سقر

بیدار گرد ای دل غافل که در جهان

همچون خران نیامده‌ای بهر خواب و خور

تو خفته‌ای ز جهل و مرا هست صبر آنک

تا خلق روز حشر شود گرد تو حشر

کو صد هزار گونه زبان ذره ذره را

تا بر دریغ کار تو باشند نوحه گر

برخیز زود و هرچه تو را هست بیش و کم

بر باد ده چو خاک به یک نالهٔ سحر

گل کن ز خون دیده همه خاک سجده‌گاه

زان پیش کز گل تو همی بردمد خضر

خواهی که ره بری تو به نوری که اصل اوست

رو گرد عجز گرد که عجز است راهبر

چیزی که صد هزار ملک غرق نور اوست

آخر بدان چگونه رسد قوت بشر

پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان

پندار تو بس است عذاب تو ای پسر

چه کم شود چه بیش گر از تندباد مرگ

موری بمرد در همه اقصای بحر و بر

چه وزن آورد شبهی ای سلیم دل

جایی که ناپدید شود صد جهان گهر

انگشت باز نه به لب و دم مزن از آنک

بودند پیشتر ز تو مردان پر هنر

گر مرد راه‌بین شده‌ای عیب کس مبین

از زاغ چشم‌بین و ز طاووس پر نگر

بر عمر اعتماد مکن زانکه عمر تو

یک لحظه بیش نیست و آن هست ماحضر

سالی هزار نوح بزیست و به عاقبت

شد شش هزار سال که کرد از جهان گذر

تو هم یقین بدان که تو را همچو کعبتین

در ششدر فنا فکند چرخ پاک بر

زاری تو همچو کاه و اگر کوه گیرمت

چون با اجل شوی تو بدین زور کارگر

از فتنه و بلا نتوانی گریختن

گر فی‌المثل چو مرغ برآری هزار پر

فرزند آدم است که هرجا که فتنه‌ای است

در هر دو کون هست سوی او نهاده سر

صد گونه رنج و محنت و بیماری و بلا

صد گونه قهر و غصه و جور و غم و ضرر

در وقت خشم از دلش آتش چنان جهد

کاندر سخن معاینه می‌افکند شرر

در وقت حرص تا که به دست آورد جوی

گویی که گشت هر سر موییش دیده‌ور

در وقت حقد اگر بودش بر حسود دست

قهرش چنان کند که هبا گردد و هدر

صد بار خون خویش کند خلق را حلال

تا لقمهٔ حرام به دست آورد مگر

اینجاش این همه غم و آنجاش بر سری

چندان عذاب و حسرت و اندیشهٔ دگر

اول سؤال گور و عذابی که دور باد

وانگه به زیر خاک شدن خاک رهگذر

بیدار باش ای دل بیچارهٔ غریب

بر جان خود بترس و بیندیش الحذر

چندین هزار دام بلا هست در رهت

خود را نگاه دار ازین دام پر خطر

آن کاسهٔ سری که پر از باد عجب بود

خاکی شود که گل کند آن خاک کوزه‌گر

وانگه به روز حشر به پیش جهانیان

واخواستش کنند بلاشک ز خیر و شر

نیک و بدی که کرد درآید به گرد او

وارند هرچه کرد بد و نیک در شمر

راه صراط تیزتر از تیغ پیش او

دوزخ به زیر او در و او می‌رود ز بر

او در میان خوف و رجا می‌تپد ز بیم

تا زان دو جایگاه کدامش بود مقر

جانم بسوخت چاره خموشی است چون کنم

چون در چنین مقام سخن نیست معتبر

درمان آدمی به حقیقت فنای اوست

تا لذتی بیابد و عمری برد به سر

ای اهل خاک این چه خموشی است چند ازین

ما را ز حال خویش کنید اندکی خبر

در زیر خاک با دل پر خون چگونه‌اید

تا کی کنید در شکم خاک خون زبر

آخر نگه کنید که بعد از هزار سال

زیر قدم چگونه بماندید پی سپر

آگاه می‌شدید چو موری همی‌گذشت

چون شد که گشت چشم شما مور را ممر

زین پیش بوده‌اید جگر گوشهٔ جهان

اکنون چه شد که آب ندارید در جگر

زین پیش در شما اثری کرد هر سخن

پس چون که از شما نه خبر ماند و نه اثر

زین پیش تاب گرد و غباری نداشتید

امروز جمله گرد و غبارید سر به سر

شخصی که او ز ناز نگنجید در جهان

در گور تنگ و تیره چه سازد زهی خطر

آن کو نخورد هیچ طعامی که بوی داشت

اکنون ببین که خورد تنش کرم مختصر

آن کو ز عز و ناز نمی‌کرد چشم باز

افتاده چشم خانهٔ زیبای او به در

چه محنت است این و چه درد است و چه دریغ

خود این چه کاروان و چه راه است و چه سفر

یارب ز هیبت تو و اندیشهٔ مدام

هم اشک من چو سیم شد و هم رخم چو زر

از بیم قهر تو دل عطار خسته شد

از روی لطف در من دلخسته کن نظر

چیزی که دیدی از من آشفته روزگار

ای ناگزیر از سر آن جمله در گذر

هر کو ز صدق دل به دعاییم یاد داشت

یارب به فضل پردهٔ او پیش کس مدر

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

juki در ‫۷ سال و ۴ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۵۶ نوشته:

عالمی از باده عطار مست * کرده افیون در خم بالا و پست
خم کجا دریای لبریز از شراب * جام دل خواهد که ریزد بی حساب
آن میی کو مایه هشیاری است * خواب آن خوشتر ز صد بیداری است
عارفی ، صاحبدلی ، آزاده ای * دین و دل در عشق جانان داده ای
فارغی از نام و ننگ و کفر و دین * عاشقی وارسته از شک و یقین
اهل دل را مستی از گفتار توست * بوی جان در نافه اسرار توست
هفت شهر عشق را گردیده ای * عالم پیدا و پنهان دیده ای
منطق الطیر سلیمانی توراست * سروری بر ملک روحانی توراست
شیخ صنعانی تو در سودای عشق * آفرین بر موج گوهر زای عشق
حرف و گفت و صوت را آن شأن نیست * تا به حق گوید یکی عطار کیست
مولوی ها مست آن میخانه اند * شمع آن محراب را پروانه اند
سفره ای گسترد و بار عام داد * رهروان خسته را آرام داد
تا شراب بیخودی در جام کرد * عالمی را مست و شیرین کام کرد
تا ابد میخانه اش معمور باد * چشم هشیاران از آن در دور باد
م -الهی قمشه ای

 

روفیا در ‫۶ سال قبل، یک شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۱ نوشته:

مهری بانوی عزیزم
دیدن وجوه اشتراک آدمیان از پس اختلافات ظاهری دیده بینا و دل زلال و هوشمندی می خواهد که خوشبختانه شما همه را دارید .
کمال بلوغ فکریست که تا دیر نشده با خواهران و برادرانمان به صلح و آشتی برسیم .
نه اینکه همه با یکدگر هم عقیده شویم .
که همه از همدیگر در امان باشیم .
و اگر هوشمند تر بودیم فرصت ها را برای مهرورزی از دست ندهیم ...

 

مهری در ‫۶ سال قبل، دو شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۲ نوشته:

روفیای مهربانم
ممنونم
همیشه از شما آموخته ام و اینک بیش
هیچگاه از کسی کینه به دل نداشته ام و مهربانی را نه تنها برای طرف مقابل که برای آسایش خودم نیز ترجیح داده ام
امید که دلی بی کینه ، قلبی مهربان و بینشی آیینه سان ارزانی مان باشد
با درود

 

مهری در ‫۶ سال قبل، دو شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۳:۲۶ نوشته:

از همه ی گنجوریان عذر خواهی میکنم که این قصیده با تفسیر دو بار درج گردید
امید که آقای گوهری مؤسس محترم گنجور جایی برای این قصیده در نظر بگیرند
با احترام
مهری

 

روفیا در ‫۶ سال قبل، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۰۲ نوشته:

سلام مهربانوی گرانمایه
آنجا که فرمودید برای آسایش خودتان ...
خواستم بگویم همه مطلب را گفتید .
چون اصلا غیری وجود ندارد . همه از خود هستند .
بیگانه ای در میان نیست .
به یاد سخنی از فرانتز کافکا افتادم که گفت عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم . اکنون میفهمم که هم چکش خودم بودم هم میخ و هم سنگ ...
آدمیان همدیگر را می آزارند و سپس شگفت زده میشوند که چرا خسته و آزرده شده اند !
غافل از اینکه در حقیقت داشتند بخشی از وجود و هستی یگانه ای را می آزردند که خود نیز پاره ای از آن هستند .

 

روفیا در ‫۶ سال قبل، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۹ نوشته:

آنچه کافکا درباره چکش و میخ و سنگ گفت از زبان نظامی :
تیر میفکن که هدف رای تست
مقرعه کم زن که فرس پای تست
واااااای ...
می بینید چگونه فرهنگ های ظاهرا گوناگون به یک حقیقت واحد نزدیک میشوند ؟!

 

mehr در ‫۶ سال قبل، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۱ نوشته:

آری روفیای عزیز
چون حقیقت فقط یکی ست
و شما به آن مینگری
رهروان عشق در دل با همند
گر چه در سودا به ظاهر بر همند
زنده باشید
مهری
شعر از لیام بود

 

روفیا در ‫۶ سال قبل، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۳۷ نوشته:

مهری بانوی عزیز
نمیدانم چرا اینقدر نطقم گل کرده این روزها !!!
تک بیت زیبای لیام مرا به وجد آورد ،
و شگفت آور اینکه همه رهرو عشقند !
کیست که از دوست داشته شدن گریزان باشد ؟
پس در حقیقت همگی با همند گرچه به ظاهر بر همند .
لیک در این سیر برخی سرعتشان بیشتر است . برخی استقامت ،
پاره ای راه را گم میکنند و پاره ای دیگر از روی نقشه حرکت میکنند ،
عده ای قدرتمندترند عده ای ضعیف تر ....
ولی همه در نهایت رهرو عشقند .

 

روفیا در ‫۶ سال قبل، سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۴۴ نوشته:

در تعریف خلاقیت گفته اند توانایی پیدا کردن نظم در پس بی نظمی های ظاهری .
ریاضیدان بنامی شروع کرد به گفتگو با کسانی که نظم های ویژه ای در جهان یافته بودند ،
کودکی نزدش آمد و گفت من از واژه september خوشم میاید .
پرسید چرا ،
کودک گفت اگر به جای همه حروف صدادار یک مربع و به جای حروف بی صدا دایره بگذاریم شکل متقارنی بدست می آید !
ریاضیدان بسیار خرسند شد و گفت این کودکی که قادر به کشف این نظم پنهان است میتواند نظم های دیگری هم پیدا کند .

 

حسین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۹ نوشته:

آقا پارسا
در دیزی بازه ، حیای گربه کجا رفته
این قصیده در کل 3 بار تکرار شده بود
شما دیگر چرا تکرار کردی
امید که مقصود خود نمایی نبوده باشد

 

منوچهر در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۵۵ نوشته:

حسین
گربه پدرته !

 

حسین در ‫۵ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۳۹ نوشته:

جناب منوچهر پارسا ی عزیز
بنده به شما بی ادبی نکردم ، این مثلی است به معنای ملاحظه ی دیگران را کردن
ولی به پدر من و شما ربطی نداشت
مثل دیگری میگوید :
ای پارسی آ اگر چه سخن تلخ گویی آ
یک نکته گویمت بشنو رایگانی آ
هجو کسی مکن که ترا مِه بود به سن
شاید ترا پدر بود و تو ندانی آ
بادرود

 

مولانا در ‫۴ سال قبل، یک شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۲ نوشته:

چرا این بیت از سایت شما حذف شده است:
ما ز قرآن مغز را برداشتیم پوست آن را بهر خران بگذاشتیم

 

nabavar در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۳۳ نوشته:

الف گرامی
محضُوض اشتباه است
محظوظ درست است

 

مهدی در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۰ نوشته:

چرا این بیت از اشعار مولانا به عمد حذف شده، حتی متذکر هم شده اند ولی شما بیت را اصافه نمیکنید؟!!!
مگه شما ی سایت بی طرف نیستید؟!
*ما ز قرآن مغز را برداشتیم........پوست را بهر خران بگذاشتیم*

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.