گنجور

 
حکیم سبزواری
 

به این لطافت و رو تازه ارغوان نشود

باعتدال قدت سرو در جنان نشود

فرو تنی بهمه تن شده است پیشهٔ من

که سجدهات چو کنم غیر بدگمان نشود

فشانم اشک چو باران ز دیده ای یاران

خبر کنید که تا کاروان روان نشود

بآن رسید که آهی کشم ز سینه خویش

که با رقیب خود آن ایار مهربان نشود

دمی نبود که خون در دل شکسته من

ز دست یار و ز کردار دشمنان نشود

مگر که میکده را باز فتح باب کنند

وگرنه کار گشائی ز آسمان نشود

بآه گرم خود آهن چو موم کرد اسرار

باو چسان دل سنگ تو مهربان نشود