حسن رخی کان تراست ماه ندارد
گو بر رخش طره سیاه ندارد
این چه گیاه خط است وین چه گل روی
خلد چو این گل چو آن گیاه ندارد
دُرکه نهان کرده ای بحقّهٔ یاقوت
جوهرئی را نبوده شاه ندارد
دل که بیغما ربودی از کف او جان
غیر دو چشم خودت گواه ندارد
بوالعجبیهای عشق بین که مسخّر
کرده جهان آن شه و سپاه ندارد
صبر و خِرَد دین و دل قرار و توانم
برده به حدّیکه سینه آه ندارد
ای صنم اسرار را مران ز در خویش
زانکه بغیر از درت پناه ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و دردهای خود میپردازد. او به لطافت و زیبایی عشق اشاره دارد ولی نیک میداند که این زیبایی به سادگی به دست نمیآید. قطرات اشک او همچون باران بر زمین میبارند و نشاندهندهی درد و غم عمیق او هستند. همچنین او از بیوفایی و ستمی که از طرف رقیبان و دشمنانش میبیند، صحبت میکند و میگوید که تنها با وجود عشق واقعی و میکده (مکانی برای عشق و شراب)، میتواند به آرامش برسد. در نهایت، شاعر به تلاش برای نرم کردن دل سنگی معشوق اشاره میکند و از ناکامی در این راه ابراز ناامیدی میکند.
هوش مصنوعی: چهره زیبایت همچون ماه است، اما بر صورتت موی سیاه وجود ندارد.
هوش مصنوعی: این چه نوع نوشتهای است و این چه گل زیبایی در بهشت است که همچون این گل، آن گیاه هم وجود ندارد؟
هوش مصنوعی: به گنجی ارزشمند و پنهان اشاره شده که شاید به زیبایی و شکوه یاقوت باشد، اما هیچ پادشاهی آن را ندارد. این بیان به نوعی نشاندهندهٔ اهمیت و ارزش چیزی است که در خفا قرار دارد و در دسترس همگان نیست.
هوش مصنوعی: دل را که از او غم و اندوه دور کردهای، جان او جز دو چشمان تو گواهی برایش ندارد.
هوش مصنوعی: عشق شگفتانگیز است؛ بهگونهای که آن معشوق، بدون داشتن نیرو و سپاهی، تمام جهان را تحتتاثیر قرار داده و تسخیر کرده است.
هوش مصنوعی: صبر و اندیشه، دین و دل به من قدرت و آرامش بخشیدهاند تا جایی که دیگر نمیتوانم آه بکشم.
هوش مصنوعی: ای معشوق، رازها را از در خود دور نکن، زیرا غیر از در تو، جایی برای پناه نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد
بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
روز منست آن شبی که ماه ندارد
با همه ینبوع نور چشمه خورشید
[...]
آنچه تو داری به حُسن، ماه ندارد
جاه و جمالِ تو پادشاه ندارد
جانِبِ دلها نگاه دار که سلطان
مُلک نگیرد اگر سپاه ندارد
عاشقِ خود گر کنی به جرمِ محبت
[...]
روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد
پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانم
خوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد
تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ من
[...]
جز خم زلفت دلم پناه ندارد
جانب دلها چرا نگاه ندارد
کیست که از تاب آن دو سنبل مشکین
همچو بنفشه قد دوتاه ندارد
مردمی کن که پیش چشم سیاهت
[...]
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
زینت چتر قطیفه ماه ندارد
افسر خور شوکت کلاه ندارد
نی من تنها شدم ز شده پریشان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.