گنجور

 
حکیم سبزواری
 

نبود چو ماه روی تو تابنده اختری

نامد مثال لعل تو رخشنده گوهری

از خیل آن و حسن کشی بر سرم سپاه

بر یک تنی که دیده شبیخون لشگری

صد آفرین بصنع جهان آفرین که او

جا داده صد جهان ملاحت بپیکری

گلزار خلد را شکند عطر خاطرم

چون یاد آورم سر زلف معنبری

دیدم نگار را شده با غیر همنشین

ای کاشکی به پهلوی من بود خنجری

عمر دوباره یابم و بیشک جوان شوم

از دست دوست نوشم اگر یک دوساغری

اسرار طوطی است شکر خاء نطق او

او را چه حاجت است بشهدی و شکری