گنجور

شمارهٔ ۱۶۴

 
حکیم سبزواری
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلا دیریست دور از دلستانی

جدا از بارگاه لامکانی

سوی ملک مغان کردی سفرها

برای دوستان گو ارمغانی

همه یاران بنزلگه غنودند

تو با این دیو رهزن همعنانی

کجاپوئی روان آلوده مهلا

بشا دروان سلطانی رو آنی

چنین فرشی و بیسامان نشاید

که عرشی و شه سامانیانی

مبین بر ظاهرت کز روی معنی

جهان جانی و جان جهانی

همه از آن حسنت خوشه چینند

که آن حسن را دریا و کانی

بجان باشد سپهرت گوی چوگان

بتن گر قبضه ای زین خاکدانی

که دایم جان او انباز جسم است

تو آخر خارج از کون و مکانی

ز من مینوش و می نوش از خم عشق

که به این آب ز آب ندگانی

همین نی نقش تصویرت بدیع است

که اسرار معانی را بیانی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

به دلیل تغییرات سایت موقتا امکان ارسال حاشیه وجود ندارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام