گنجور

 
حکیم سبزواری
 

ریزد عرق ز روی تو یادانه گهر

ام حل فیک عقد ثریا علی قمر

نور الجبین ام هو بالطور مضئة

زلف است بر عذار تو یا عود بر جمر

سرو قباپوش خطائی کند خرام

در الدموع حیث خطا طرفنا نثر

طاق است ابروی تو در آفاق بس بلند

وتر قسیکم فاصابت بلا و تر

ای آنکه تیر چشم تو از سر خطا نرفت

فی شرعکم بای خطآء دمی هدر

بر حال من بسوخت دل دشمنان من

مالان من حوی کبدی قلبک الحجر

درویش بینوایم و تو پادشاه حسن

کلم فما یضرک لوفزت بالدرر

زین آستان مخوان به پناه دگر مرا

ذر نی علی ذراه فمادونه و ذر

محمل مبند بر شتر ای ساربان دوست

یارکب اسبلت عبرانی فما عبر

اسرار عشق هرچه نهفتم نداد سود

آخر ز هفت پرده بشد اشک پرده در