گنجور

 
عسجدی مروزی
 

چو کودک سر فرود آرد بحجره بر سر حمدان

چنان گردد که پندارم سمار و غست یا جله

در آویزم حمایل وار یکسر خویشتن را زو

بگرد گردن و پشتش کنم آغوش چون بخله

همی چینم همی کوشم بدندان با زنخدانش

همی پیچد غلام از رنج و با او می زنم کله

فراز گنبد سیمینش بنشینم بکام دل

ز زر و سیم گنبد را بکام او دهم غله

بجنبانم قلم چندان در آن دو گنبد سیمین

که سیماب از سر حمدان فرو ریزد در آن شوله

برافشانم خدو آلوده چله در شکاف او

چو پستان مادر اندر کام بچه خرد در چله

چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخش

که از بینی سقلابی فرود آید همی خله

نه دام اما مدام سرخ پر کرده صراحیها

نه تله بلکه حجره خوش بساط او کنده با پله