وقت نماز ز عشق شنیدم عجب ندا
قد اذن الموئذن حیوا علی الفنا
ای دل بذوق زهر فنا نوش و غم مخور
بعدالفناء قد تجدالعز والبقا
گوید خرد که پر خطر است این طریق عشق
والله لا اخاف من الموت فی الهوی
گر پیش ازین جمال تو پنهان ز خلق بود
الان ذکر حسنک قد شاع فی الوری
کردی بنور خویش منور بصیرتم
حتی رایت وجهک فی کل مااری
مهر رخت ز پرده هر ذره ظاهرست
یا حبذا ظهورک فی صورة الخفی
بنگر جهان بدیده حق بین اسیریا
من نوره تنورت الارض والسما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و جذبه آن سخن میگوید و به اهمیت فانی شدن در عشق اشاره میکند. او با بیان اینکه هنگام نماز ندا و اذان عشق را شنیده است، دل را به نوشیدن زهر فنا دعوت میکند و میگوید که بعد از فنا، عزت و بقا را میتوان یافت. شاعر به خطرات راه عشق اشاره میکند، اما میگوید که از مرگ در عشق نمیترسد. وی همچنین به زیبایی و نور الهی اشاره کرده و میگوید که این نور او را روشن کرده و وجه معشوق را در همه جا مشاهده میکند. در نهایت، اشاره به تجلی عشق و زیبایی در آفرینش زمین و آسمان دارد.
هوش مصنوعی: زمانی که برای نماز فراخوانده شدم، صدای عجیبی از عشق به گوشم رسید: «برخیزید و به زندگی واقعی بپیوندید».
هوش مصنوعی: ای دل، از شیرینی زهر فنا لذت ببر و نگران نباش، چرا که پس از فنا ممکن است عزت و بقای واقعی را بیابی.
هوش مصنوعی: عقل میگوید که این راه عشق بسیار خطرناک است، اما من از مرگ در عشق نمیترسم.
هوش مصنوعی: اگر پیش از این زیبایی تو از مردم پنهان بود، حالا نام نیکوی تو در میان مردم منتشر شده است.
هوش مصنوعی: با نور خود چنان بصیرتم را روشن کردی که در هر چیزی چهرهات را میبینم.
هوش مصنوعی: محبت جمال تو در هر ذرهای پیدا است، چه زیباست که تو در شکل پنهان خود، نمایان میشوی.
هوش مصنوعی: به جهان با چشمی حقیقتنگر نگاه کن. ای اسیر، من نور تو هستم، نوری که زمین و آسمان را روشن میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا داد باغ را سمن و گل بنونوا
بلبل همی سراید بر گل بنونوا
رود و سرود ساخته بر سرو فاخته
چون عاشقی که باشد معشوق او نوا
مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال
[...]
چون نای بینوایم ازین نای بینوا
شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم
زیرا جواب گفته من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک
[...]
آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
آن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
گرمی گرفته از جگر گرم او زمین
سردی گرفته از نفس سرد من هوا
ماه تمام او شده چون آسمان کبود
[...]
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا
زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه
شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلق
[...]
ای بر مراد رأی تو ایام رامضا
بسته میان بطاعت فرمان تو قضا
از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف
وز فر تو فزوده وزارت بسی بها
خلق خدای را برعایت تویی پناه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.