گنجور

 
اسیری لاهیجی

دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان

چو بجان خرید دردت ندهد ز دست آسان

دل و جان بیدلانرا نکند قبول ورنه

همه دم در آرزویم که کنم فدای جانان

ز جفای عشق بینم سرو پای عاشقان گم

سرو کار عشق بازان عجب ار شود بسامان

بطریق عشق رفتن نتوان بپای هستی

قدمی ز نیستی نه که رسید ره بپایان

هله نیست عشق بازی، شود، ارتو پاکبازی

که رود بعشق بازی دل و جان پاکبازان

ز جفات عاشقانرا ز دو دیده خون روانست

نکنی بچشم رحمت نظری بدوستداران

بشب سیاه زلفت نکند اسیری ره گم

که ز زیر زلف بیند رخ تو چو ماه تابان

 
 
 
قاسم انوار

خبری دهید جان را، که ز دوست چیست فرمان؟

چه کنم؟ چه چاره سازم؟ چه دوا کنم؟ چه درمان؟

غم عشق سرکش آمد، دل و جان مشوش آمد

بمثال آتش آمد، بمیان خرمن جان

تو بشاهد معانی، بنگر، اگر توانی

[...]

آشفتهٔ شیرازی

نسزد به باد دادن خم زلف عنبرافشان

به خطا چه می‌پسندی که عبیر گردد ارزان

بسپهر بزم مستان بنگر بجام و ساقی

که گرفته با هلالی مهی آفتاب رخشان

سحرش خمار دارد دل و جان فکار دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه