گنجور

 
اسیری لاهیجی

نهال دوستی را در بر آور

کنار از ما مجو سرو سمن بر

بده ساقی بسرمستان عشقت

از آن لب باده چون شهد و شکر

بایمان حقیقی جان ما را

بغیر از کفر زلفت نیست رهبر

غبار غیر برروی تو حیف است

برافشان دامن زلف معنبر

بنور دیده جان می توان دید

جمال روی آن خورشید خاور

به یغما ترک چشم مست از ما

دل و دین می برد جان نیز برسر

به سان ذره شیدا گشت جانم

ز تاب آفتاب روی دلبر

بهردم حسن روی دوست بینم

بناز و شیوه غیری مکرر

اسیری از خودی شد محو و بیخود

درآن ساعت که یار آمد برابر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای به قدر از برادران برتر

مر تو را شد برادر تو پدر

مادر تو چو مادر پدرست

پس تو را جده باشد و مادر

زان تو معبود گشته ای آن را

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

زلف سیه تو ای بت دلبر

هرگاه بود به صورتی دیگر

گه چون زر هست و گاه چون چوگان

گه چون سپر است و گاه چون چنبر

گاه از گل و ارغوان کند بالین

[...]

انوری

بردم به کدوی تر بدو حاجت

انگشت نهاد پیش من بر سر

گفتا به گدوی خشک من گر هست

اندر همه باغ من کدویی تر

نصرالله منشی

بنده آن را چگونه گوید شکر

مهر و مه را چه گفت خاکستر؟

میبدی

فی الذاهبین الاولی

ن من القرون لنا بصائر

لما رأیت مواردا

للموت لیس لها مصادر

و رأیت قومی نحوها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه