گنجور

 
اسیری لاهیجی

هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر

درد عشقت رابجان خواهد همیشه بیشتر

در وفای عشق تو هرکس که جان و دل نباخت

کی توانش گفت عاشق، صورت بی جان شمر

وه چه عیش است این که دلرا هست در ملک غمت

کز غم عشق تو دارد هر زمان ذوقی دگر

زاهد خود بین ندارد ای دل از دلبر خبر

رو خبر از عاشقی جو کز خودی شد بیخبر

دیده بینا نداری ورنه رویش ظاهرست

چشم معنی برگشا خوش در جمالش می نگر

در وفای عشق در هر دم دل و جان و جهان

پیش معشوقست عاشق را کمینه ماحضر

در ازل چون از می عشقت اسیری مست شد

تا ابد هرگز نیابد او ز هشیاری اثر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر

جامه‌ای کش ابره از مشکت وز آتش آستر

طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال

و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفه‌تر

چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه‌هاش

[...]

فرخی سیستانی

بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفر

ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر

گه بروی بوستان اندر کشد پیروزه لوح

گه به روی آسمان اندر کشد سیمین سپر

هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جدا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر

نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر

اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد

جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟

خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته

[...]

ازرقی هروی

ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر

دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر

ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست

باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر

ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیست

[...]

ابوعلی عثمانی

مابَقی فی النّاسِ حُرٌّ

لاٰوَلاٰفی الْجِنّ حُرٌّ

قَدْمَضیٰحُرُّ الْفَریَقیْنِ

فُحُلْو اُلْعَیْشِ مُرٌّ

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه