هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر
درد عشقت رابجان خواهد همیشه بیشتر
در وفای عشق تو هرکس که جان و دل نباخت
کی توانش گفت عاشق، صورت بی جان شمر
وه چه عیش است این که دلرا هست در ملک غمت
کز غم عشق تو دارد هر زمان ذوقی دگر
زاهد خود بین ندارد ای دل از دلبر خبر
رو خبر از عاشقی جو کز خودی شد بیخبر
دیده بینا نداری ورنه رویش ظاهرست
چشم معنی برگشا خوش در جمالش می نگر
در وفای عشق در هر دم دل و جان و جهان
پیش معشوقست عاشق را کمینه ماحضر
در ازل چون از می عشقت اسیری مست شد
تا ابد هرگز نیابد او ز هشیاری اثر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت به عشق و دردهای ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید کسی که از لذتهای درد عشق باخبر باشد، هرگز نمیتواند از آن رنجها رها شود. عشق واقعی نیازمند فداکاری و ایثار است و عاشق باید برای عشقش جان و دلش را بدهد. شاعر همچنین به زیباییهای عشق و ذوقی که از غم دلبر ناشی میشود اشاره کرده و به زاهدان خودبین هشدار میدهد که از عمق عشق بیخبرند. در انتها، او بر این نکته تاکید میکند که عشق میتواند انسان را به مستی بکشاند و او را از هشیاری دور کند.
هوش مصنوعی: هر کسی که از لذت درد عشق تو آگاه باشد، همیشه بیشتر از جان خود به درد عشق تو خواهد پرداخت.
هوش مصنوعی: هرکسی که در عشق تو جان و دلش را فدای تو نکرده باشد، نمیتواند خود را عاشق خطاب کند و به او نباید عاشق واقعی گفت.
هوش مصنوعی: چه لذتی دارد این حالت که دل من در سرزمین غم توست، زیرا از عشق تو هر لحظه حال و هوای جدیدی را احساس میکند.
هوش مصنوعی: زاهد، که همیشه خود را در حال عبادت و پرهیز میبیند، از حال و روز دلبر و محبوب بیخبر است. ای دل، به جای اینکه به زاهد توجه کنی، به دنبال خبر عاشقی باش که از خود غافل شده است.
هوش مصنوعی: اگر چشم بصیرت نداری، بدان که زیبایی او بر همه آشکار است. پس چشم باطن خود را باز کن و به زیباییاش نگاه کن.
هوش مصنوعی: در محبت و وفاداری به عشق، در هر لحظه، دل و جان و همه چیز عاشق در حضور معشوقش قرار دارد و این برای عاشق، اصل و اساس زندگیاش است.
هوش مصنوعی: در آغاز، زمانی که کسی از شراب عشق تو مست شد، تا ابد دیگر هیچ اثری از هشیاری را نخواهد یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر
جامهای کش ابره از مشکت وز آتش آستر
طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سال
و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفهتر
چون تواند دل برون آمد ز بند حلقههاش
[...]
بر گرفت از روی دریا ابر فروردین سفر
ز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر
گه بروی بوستان اندر کشد پیروزه لوح
گه به روی آسمان اندر کشد سیمین سپر
هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جدا
[...]
اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شر
نیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فساد
جز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟
خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساخته
[...]
ابر سیمابی اگر سیماب ریزد بر کمر
دود سیماب از کمر ناگاه بنماید اثر
ور ز سرما آبدان قارورۀ شامی شدست
باز بگدازد همی قاروره را قاروره گر
ور سیاه و خشک شد بادام تر ، بیباک نیست
[...]
مابَقی فی النّاسِ حُرٌّ
لاٰوَلاٰفی الْجِنّ حُرٌّ
قَدْمَضیٰحُرُّ الْفَریَقیْنِ
فُحُلْو اُلْعَیْشِ مُرٌّ
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.