مقصود ز عمرم همه سوزست و غم و درد
شادم که غم عشق تو ما را بسرآورد
هر عاشق بیدل که شود کشته بعشقش
نامرد بود هرکه نگوید که توئی مرد
درمان دل از هرکه بجستیم همی گفت
دردی بطلب گر تو دوا می طلبی درد
از آتش عشق است دلا سوزش جانها
گرمی مطلب از نفس زاهد دم سرد
دی پیر خرابات چه خوش گفت بسالک
گر شاهد ما می طلبی در پی ما گرد
عمری بگلستان جهان گشتم و هرگز
در نازکی و لطف ندیدم چو رخت ورد
واله شده در پرتو انوار جمالش
دیگر بجهان نیست اسیری چوتو یک فرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن نوشته شده است. شاعر از سوزش و غم عشق سخن میگوید و از اینکه عشقش او را به شادی میرساند، حتی اگر این شادی از غم ناشی شده باشد. او بیان میکند که هر عاشق حقیقی که به عشقش کشته شود، مردانه است و نمیتواند از عشق خود دست بکشد. شاعری دیگر هم در این شعر اشاره میکند که درمان دل در عشق است و اگر دنبال درمان هستی، باید با درد عشق کنار بیایی. در نهایت، شاعر معتقد است که زیبایی واقعی و لطف را تنها در شخصیت محبوبش یافته و هیچ چیز در دنیا نمیتواند با آن قابل مقایسه باشد.
هوش مصنوعی: هدف اصلی زندگی من، تنها سوز و اندوه و درد است و با این حال، خوشحالم که غم عشق تو ما را تحت تأثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: هر عاشق دلی که به خاطر عشقش جان میسپارد، ناومید و بیاراده است. هیچکس نمیتواند بگوید که تو ای دلدار، مردانه و شجاع نیستی.
هوش مصنوعی: هرکس را که برای درمان دل خود پیدا کردیم، به ما گفت که اگر به دنبال دوا هستی، باید درد را نیز بپذیری.
هوش مصنوعی: آتش عشق باعث سوزش جانها میشود، در حالی که زاهدان با نفس سرد خود، حرارت موضوعات را کم میکنند.
هوش مصنوعی: پیر خرابات به سالک میگوید: اگر میخواهی شاهد را پیدا کنی، باید در جستجوی ما باشی.
هوش مصنوعی: من عمری در دنیا به گردش پرداختم و هرگز زیبایی و لطافتی چون چهره تو ندیدم.
هوش مصنوعی: درخشش زیبایی او باعث شده که دلها به تپش بیفتند و دیگر هیچکس در این دنیا احساس اسیری نکند، چون او همچون یک فرد خاص و بینظیر است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد؟
کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب
چون بازنوازد، شود آن داغ جفا سرد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
[...]
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد
کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب
چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
[...]
از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد
کین عشق چنین باشد گه شادی گه درد
گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب
گر باز نوازد شود آن داغ جفاسرد
صد نیک بیک بد نتوان کرد فراموش
[...]
نیک و بد چون همی بباید مرد
خنک آن کس که گوی نیکی برد
از روز سیاهم شب هجران گله دارد
وز صبحدمم شام غریبان گله دارد
لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا
از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد
در دامن هستی به فغان آمده پایم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.