گنجور

 
اسیری لاهیجی

مقصود ز عمرم همه سوزست و غم و درد

شادم که غم عشق تو ما را بسرآورد

هر عاشق بیدل که شود کشته بعشقش

نامرد بود هرکه نگوید که توئی مرد

درمان دل از هرکه بجستیم همی گفت

دردی بطلب گر تو دوا می طلبی درد

از آتش عشق است دلا سوزش جانها

گرمی مطلب از نفس زاهد دم سرد

دی پیر خرابات چه خوش گفت بسالک

گر شاهد ما می طلبی در پی ما گرد

عمری بگلستان جهان گشتم و هرگز

در نازکی و لطف ندیدم چو رخت ورد

واله شده در پرتو انوار جمالش

دیگر بجهان نیست اسیری چوتو یک فرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد؟

کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب

چون بازنوازد، شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

[...]

ابوسعید ابوالخیر

از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد

کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب

چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

[...]

محمد بن منور

از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد

کین عشق چنین باشد گه شادی گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب

گر باز نوازد شود آن داغ جفاسرد

صد نیک بیک بد نتوان کرد فراموش

[...]

سعدی

نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آن کس که گوی نیکی برد

فصیحی هروی

از روز سیاهم شب هجران گله دارد

وز صبحدمم شام غریبان گله دارد

لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا

از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد

در دامن هستی به فغان آمده پایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه