گنجور

 
فصیحی هروی

از روز سیاهم شب هجران گله دارد

وز صبحدمم شام غریبان گله دارد

لب تشنه فتادیم در آن بادیه کآنجا

از خشک لبی چشمه حیوان گله دارد

در دامن هستی به فغان آمده پایم

مسکین مگر از تنگی دامان گله دارد

صحرای فراق تو که ریگش غم و دردست

چندان که خورد خون شهیدان گله درد

کو نوح که بر زورق افلاک بخندد

امشب که ز دل دیده و دامان گله دارد

پامال دو صد قافله خونست درین راه

آن دیده که از سایه مژگان گله دارد

یک گام فزون نیست ره کعبه فصیحی

رخش طلب از تنگی میدان گله دارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد؟

کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب

چون بازنوازد، شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

[...]

ابوسعید ابوالخیر

از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد

کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب

چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش

[...]

محمد بن منور

از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد

کین عشق چنین باشد گه شادی گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب

گر باز نوازد شود آن داغ جفاسرد

صد نیک بیک بد نتوان کرد فراموش

[...]

سعدی

نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آن کس که گوی نیکی برد

اسیری لاهیجی

مقصود ز عمرم همه سوزست و غم و درد

شادم که غم عشق تو ما را بسرآورد

هر عاشق بیدل که شود کشته بعشقش

نامرد بود هرکه نگوید که توئی مرد

درمان دل از هرکه بجستیم همی گفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه