گنجور

 
اسیری لاهیجی

عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرست

با غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست

کی بود جز شاهد و می رند را دیگر خیال

زاهد ماخول هردم در خیالی دیگرست

در بیابان فراقش زاهدان سرگشته اند

لیک عاشق هر زمانی در وصالی دیگرست

گرچه خورشید جمال مهوشان دارد زوال

لیک رویش آفتابی بی زوالی دیگرست

مثل دارد هر چه میروید بگلزار جهان

غیر سرو قامتش کو بی مثالی دیگرست

عشق او برجان و دل هر لحظه گردد تازه تر

چون رخش راهر زمان حسن و جمالی دیگرست

ای اسیری تا تو هستی وصل او باشد محال

جستن بوس و کنار او محالی دیگرست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست

هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست

ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک

در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست

هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم

[...]

حکیم نزاری

بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرست

عاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست

بی زبان و حرفشان باشد به جان با جان سخن

در میان این جماعت قیل و قالی دیگرست

روح را با روح راح عشق از مبدای کون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه