عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرست
با غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست
کی بود جز شاهد و می رند را دیگر خیال
زاهد ماخول هردم در خیالی دیگرست
در بیابان فراقش زاهدان سرگشته اند
لیک عاشق هر زمانی در وصالی دیگرست
گرچه خورشید جمال مهوشان دارد زوال
لیک رویش آفتابی بی زوالی دیگرست
مثل دارد هر چه میروید بگلزار جهان
غیر سرو قامتش کو بی مثالی دیگرست
عشق او برجان و دل هر لحظه گردد تازه تر
چون رخش راهر زمان حسن و جمالی دیگرست
ای اسیری تا تو هستی وصل او باشد محال
جستن بوس و کنار او محالی دیگرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره حال و هوای عاشقان صحبت میکند که تحت تاثیر عشق قرار دارند و پیوسته در غم معشوق خود به سر میبرند. عاشقان احساس متفاوتی نسبت به زاهدان دارند که در راه عشق سردرگم هستند. هرچند معشوق زوال دارد، زیبایی او همواره تازه و بیزوال است. همچنین شاعر به یکتایی زیبایی معشوق اشاره میکند که هیچ مشابهی ندارد. عشق او همواره در دل عاشق تازه میشود و نشان میدهد که وصال او برای عاشق همیشه امری محال به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: عاشقان در مسیر عشق حال و هوایی متفاوت دارند؛ آنها با غم و اندوه معشوق خود همیشه در حال و وضعی دیگر قرار دارند که از گفتار و سخن عادی جداست.
هوش مصنوعی: کیست که غیر از شاهد و میپرست، فکر دیگری به سرش بگذرد؟ زاهد ما همیشه در خیالهای گوناگون غوطهور است.
هوش مصنوعی: در بیابان جدایی او، زاهدان در سردرگمی و پریشانی هستند، اما عاشق در هر لحظه به نوعی وصل و نزدیکی با او دست پیدا میکند.
هوش مصنوعی: اگرچه زیبایی چهره معشوقان مانند خورشید گذرا و زوال پذیر است، اما وجه این معشوق نورانی و جاودانهای است که هرگز از بین نخواهد رفت.
هوش مصنوعی: هر چیزی که در گلزار جهان رشد میکند، شباهتی دارد، اما به جز سرو زیبا و قامت استوارش، هیچکس نمیتواند همچون او پیدا شود.
هوش مصنوعی: عشق او همیشه در جان و دل من تازگی میآفریند، چرا که هر لحظه چهرهاش زیبایی و جذابیتی جدید دارد.
هوش مصنوعی: ای عزیزم، تا زمانی که تو در بند این عشق هستی، دسترسی به وصال او امکانپذیر نیست، و اگر بخواهی بوسه و آغوش او را جستجو کنی، این نیز دشوار و غیرممکن خواهد بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرست
هر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست
ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
در خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست
هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشم
[...]
بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرست
عاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست
بی زبان و حرفشان باشد به جان با جان سخن
در میان این جماعت قیل و قالی دیگرست
روح را با روح راح عشق از مبدای کون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.