تا بعشق تو جان گرفتارست
دل از این درد و غم جگرخوارست
عمر خود هرکه بی غم عشقت
میگذارد بهر زه بیکارست
مکن انکار عشق ما زاهد
عاشقان را بعشق اقرارست
گرد کوی تو دایما عاشق
پا بجا در سفر چو پرگارست
خود محالست از تو ببریدن
با تو پیوستن ازچه دشوارست
هرکه از درد عشق بیم آرد
نیست عاشق که مرد بیمارست
دل بسودای وصل جانان باخت
جان ودل را، واز دوئی وارست
کی فرود آوریم سر به بهشت
غرض عاشقان چو دیدار است
چون اسیری بقید عشق رخش
جمله خلق جهان گرفتارست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر بیان میکند که عشق او به معشوقش باعث گرفتار آمدن جان و دلش شده و از درد و غم رنج میبرد. او عمر کسانی را که بدون عشق میگذرانند، بیفایده میداند. همچنین به زاهدان هشدار میدهد که نباید عشق را انکار کنند، زیرا عاشقان در عشق خود صادقاند. او عشق را همچون یک سفر دایمی میداند که در آن نمیتوان از معشوق جدا شد. شاعر به این نکته اشاره میکند که کسی که از درد عشق ترس دارد، در واقع عاشق نیست. نهایتاً، به عموم کسانی که گرفتار عشق هستند اشاره میکند و میگوید که تمامی موجودات جهان تحت تأثیر عشق قرار دارند.
هوش مصنوعی: جانم به عشق تو گرفتار است و دل من از این درد و غم به شدت رنج میکشد.
هوش مصنوعی: هر کسی که عمرش را بدون غم و اندوه عشق تو سپری کند، در واقع عمرش بیهوده و بیفایده است.
هوش مصنوعی: عشق ما را انکار نکن، زیرا حتی زاهدان هم به عشق اعتراف دارند.
هوش مصنوعی: مدام در مسیر تو هستم و مانند یک پرگار، عشق را با هر قدم خود دنبال میکنم.
هوش مصنوعی: نمیتوان از تو جدا شد، اما اتصال به تو نیز دشوار است.
هوش مصنوعی: هر کسی که از درد عشق ترس داشته باشد، در واقع عاشق نیست؛ زیرا عاشق کسی است که همچون بیمار، به درد و رنج عشق تن میدهد.
هوش مصنوعی: دل برای وصل معشوق خود را فدای عشق کرده و از دوگانگی و جدایی رهایی یافته است.
هوش مصنوعی: کی زمانی است که سر خود را به بهشت فرود آوریم، زیرا هدف عاشقان دیدار است.
هوش مصنوعی: وقتی که فردی به عشق گرفتار میشود، مانند یک اسیر است و در این حال، همه مردم دنیا تحت تأثیر و زنجیر آن عشق قرار دارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرد پرگار چرخ مرکز بست
شبه مرجان شد و بلور جمست
آمد آن رگزن مسیحپرست
شست الماسگون گرفته به دست
کرسی افکند و برنشست بر او
بازوی خواجه عمید ببست
شست چون دید گفت عز و علا
[...]
ستد و داد جز به پیشادست
داوری باشد و زیان و شکست
تا مرا بود بر ولایت دست
بودم ایزد پرست و شاه پرست
امر شه را و حکم الله را
نبدادم به هیچ وقت از دست
دل به غزو و به شغل داشتمی
[...]
آمد آن حور و دست من بربست
زده استادوار نیش به دست
زنخ او به دست بگرفتم
چون رگ دست من ز نیش بخست
گفت هشیار باش و آهسته
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.