گنجور

 
علی اشتری

سالها میگذرد، کز غم او بیمارم

مگر امشب بعیادت بسر آید یارم

تا مگر باد، ز مویت بمن آرد بوئی

شب تاریک، بامید سحر بیدارم

گر ز آزدن من، هست غرض مردن من

منکه خود مردم از این غم، چه دهی آزارم

ترک من گفتی و پیمان وفا بشکستی

خبرت نیست، که بی دوست ز جان بیزارم

ای صبا! گر گذری بر سر کویش سحری

خبرش ده: که ز عشقت جگری خون دارم

گو: شبی در برم آید، پی تسکین دلم

تا سر و جان، همه را در قدمش بسپارم

 
 
حکیم نزاری

بی تو خونابه به رخساره فرو می بارم

مرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم

روزگاریست که بی مدّعیان می خواهم

که شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم

بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصور

[...]

اوحدی مراغه‌ای

من همان داغ محبت که تو دیدی دارم

هم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم

قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوست

که به پایان رسد، ار عمر به پایان آرم

خار در پای چو از دست غمت رفت مرا

[...]

سلمان ساوجی

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم

من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم

کرده‌ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع

چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم

گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد

[...]

کمال خجندی

سر که بر پای تو بنهادم از آن بردارم

تا بدین جرم و خطا جان به غرامت آرم

بعد ازین رخ بنهم بر کف پای تو نه چشم

رخ گلبرگ به خار مژه چند آزارم

چون شود بی برکت هرچه شمارند آن را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از کمال خجندی
حافظ

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم

همچُنان چشمِ گشاد از کَرَمَش می‌دارم

به طَرَب حمل مَکُن سرخیِ رویم که چو جام

خونِ دل عکس برون می‌دهد از رخسارم

پردهٔ مطربم از دست برون خواهد برد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه