سالها میگذرد، کز غم او بیمارم
مگر امشب بعیادت بسر آید یارم
تا مگر باد، ز مویت بمن آرد بوئی
شب تاریک، بامید سحر بیدارم
گر ز آزدن من، هست غرض مردن من
منکه خود مردم از این غم، چه دهی آزارم
ترک من گفتی و پیمان وفا بشکستی
خبرت نیست، که بی دوست ز جان بیزارم
ای صبا! گر گذری بر سر کویش سحری
خبرش ده: که ز عشقت جگری خون دارم
گو: شبی در برم آید، پی تسکین دلم
تا سر و جان، همه را در قدمش بسپارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.