علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ - بامید سحر

سالها میگذرد، کز غم او بیمارم

مگر امشب بعیادت بسر آید یارم

تا مگر باد، ز مویت بمن آرد بوئی

شب تاریک، بامید سحر بیدارم

گر ز آزدن من، هست غرض مردن من

منکه خود مردم از این غم، چه دهی آزارم

ترک من گفتی و پیمان وفا بشکستی

خبرت نیست، که بی دوست ز جان بیزارم

ای صبا! گر گذری بر سر کویش سحری

خبرش ده: که ز عشقت جگری خون دارم

گو: شبی در برم آید، پی تسکین دلم

تا سر و جان، همه را در قدمش بسپارم