گنجور

 
علی اشتری

گر دیده نبودی، بدلم آه نبودی

پیکان ترا، در دل من راه نبودی

از دیده نمیریخت، مرا اینهمه کوکب

گر زانکه دلم، خسته آنماه نبودی

گر چون سر زلف تو، سیه بودم و مشکین

دستم ز بنا گوش تو کوتاه نبودی

هرگز نرسیدی بتو، داد من مسکین

پیک من اگر، باد سحرگاه نبودی

ایکاش! که میمردم از اندوه فراقت

آنروز که از حال من آگاه نبودی

 
 
نسکبان اندروید