گنجور

 
علی اشتری

مرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چند

بیاد موی توام بود، روز تاری چند

بیاد زلف پریشانت، ای پریرخسار

به بین! فتاده پریشان، بهر کناری چند

خبر ز زلف نداری، که در شکستگیش

نشسته اند بامید، بیقرار چند

بدام، هر سر زلفت فتاده مرغ دلی

به تیر، هر مژه افکنده ای شکاری چند

شرار عشق، اگر عقل و دین بسوزاند

بگو: بسوز، که باشد مرا شراری چند

 
 
نسکبان اندروید