مرا بیاد تو بگذشت، روزگاری چند
بیاد موی توام بود، روز تاری چند
بیاد زلف پریشانت، ای پریرخسار
به بین! فتاده پریشان، بهر کناری چند
خبر ز زلف نداری، که در شکستگیش
نشسته اند بامید، بیقرار چند
بدام، هر سر زلفت فتاده مرغ دلی
به تیر، هر مژه افکنده ای شکاری چند
شرار عشق، اگر عقل و دین بسوزاند
بگو: بسوز، که باشد مرا شراری چند