گنجور

 
علی اشتری

نه تنها خاطر ما ز آتش بیگانه میسوزد

که روز و شب بصد آتش، مرا هم خانه میسوزد

بیاد آتشین روئی، لب ساغر چو میبوسم

ز سوز آتش و آهم می و پیمانه میسوزد

شبی پروانه ای دیدم، میانه شعله شمعی

حسد بردم بر احوالش، که خوش مستانه میسوزد

مرا دور از رخ چون آتشش دائم خداوندا!

بصد ناکامی و حسرت، دل دیوانه میسوزد

میان شمع و من فرقی که هست اینست ای یاران

که او پروانه را سوزد، مرا پروانه میسوزد

 
 
نسکبان اندروید