نه تنها خاطر ما زآتشِ بیگانه میسوزد
که روز و شب به صد آتش، مرا هم خانه میسوزد
به یاد آتشینرویی، لب ساغر چو میبوسم
ز سوز آتش و آهم می و پیمانه میسوزد
شبی پروانهای دیدم، میان شعلهٔ شمعی
حسد بردم بر احوالش، که خوش مستانه میسوزد
مرا دور از رخ چون آتشش دائم خداوندا!
به صد ناکامی و حسرت، دل دیوانه میسوزد
میان شمع و من فرقی که هست این است ای یاران
که او پروانه را سوزد، مرا پروانه میسوزد