گنجور

 
علی اشتری

جز قطره‌ای که ریزد، از چشم روشن من

جای تو کس نگیرد، یک دم به دامن من

سوز دل و غم جان، این هر دو آشکار است

از بی‌فروغی چشم، وز کاهش تن من

رفتی به خشم بسیار، بازآ به لطف و بگذار

تا حاسدان بسوزند، از بخت روشن من

خواهی اگر چو بلبل، گلبانگ عشق خوانم

گه چون نسیم بگذر، بر طرف گلشن من

خواهم شبی به گلشن، دست من و تو باشد

آن یک به ساغر می، این یک به گردن من

 
 
نورس دماوندی

در چار باغ هجران جیب است گلشن من

باغ زرشک چشمم دریاچه دامن من

زاینده رود اشکم دل رشک باغ طاووس

زنجیر موج سیلاب چون پل به گردن من

لب همچو باغ بلبل خاطر چو تکیه ی فیض

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه