جز قطرهای که ریزد، از چشم روشن من
جای تو کس نگیرد، یک دم به دامن من
سوز دل و غم جان، این هر دو آشکار است
از بیفروغی چشم، وز کاهش تن من
رفتی به خشم بسیار، بازآ به لطف و بگذار
تا حاسدان بسوزند، از بخت روشن من
خواهی اگر چو بلبل، گلبانگ عشق خوانم
گه چون نسیم بگذر، بر طرف گلشن من
خواهم شبی به گلشن، دست من و تو باشد
آن یک به ساغر می، این یک به گردن من