علی اشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵ - بخت روشن

جز قطره‌ای که ریزد، از چشم روشن من

جای تو کس نگیرد، یک دم به دامن من

سوز دل و غم جان، این هر دو آشکار است

از بی‌فروغی چشم، وز کاهش تن من

رفتی به خشم بسیار، بازآ به لطف و بگذار

تا حاسدان بسوزند، از بخت روشن من

خواهی اگر چو بلبل، گلبانگ عشق خوانم

گه چون نسیم بگذر، بر طرف گلشن من

خواهم شبی به گلشن، دست من و تو باشد

آن یک به ساغر می، این یک به گردن من