گنجور

 
علی اشتری

ای غم برو، وگرنه به میخانه‌ات کشم

آنجا، به چشم مردم بیگانه‌ات کشم

تا روز تو، سیه چو شب خویشتن کنم

با دل، به دام طُرّهٔ جانانه‌ات کشم

هر شب به دست شانه سپارم ترا و باز

هر بامداد، بر سر دندانه‌ات کشم

زآن پس چو بوی دوست گرفتی به جان و دل

برگیرم و برون ز کف شانه‌ات کشم

نازت کشم به جان و به جان پرورم ترا

با مردمان دیده، به یک خانه‌ات کشم

ناچار، تا نه جای دگر بینمت برون

از جان شمع و خاطر پروانه‌ات کشم