گنجور

 
علی اشتری

رفتی ز چشم و چشم‌به‌راهم نشانده‌ای

در سیل اشک و آتش آهم نشانده‌ای

در حسرت نگاهی از آن چشم دل سیاه

بار دگر، به روز سیاهم نشانده‌ای

گم کرده راه، در شب تاریک زندگی

در انتظار آن رخ ماهم نشانده‌ای

تا پا نهی چو خاک، به سر بار دیگرم

امّیدوار، بر سر راهم نشانده‌ای

چون برق تا شراره بر این آشیان زنی

در آرزوی برق نگاهم نشانده‌ای