گنجور

 
علی اشتری

چنین که از شب تاریک من، رمیده سحر

مگر به خواب ببینم شبی، دمیده سحر

ز صبح کودکی امشب، جز این ندارم یاد

که دل‌فریب بود، جلوهٔ سپیده سحر

چه سال‌ها، که بر این شب گذشت و صبح نشد

مگر چو دیدهٔ بخت من آرمیده سحر

چه خوش بود، که ببینم به خنده بر لب بام

چو کودکان به تماشای من دویده سحر

بهای صبح دل‌انگیز را، کسی داند

که همچو من گذراند شبی ندیده سحر