چنین که از شب تاریک من، رمیده سحر
مگر بخواب به بینم شبی، دمیده سحر
ز صبح کودکی امشب، جز این ندارم یاد
که دلفریب بود، جلوه سپیده سحر
چه سالها، که بر این شب گذشت و صبح نشد
مگر چو دیده بخت من آرمیده سحر
چه خوش بود، که ببینم بخنده برلب بام
چو کودکان بتماشای من دویده سحر
بهای صبح دل انگیز را، کسی داند
که همچو من گذراند شبی ندیده سحر