گنجور

 
عارف قزوینی
 

محشر هر جا روم آنجا سر پا خواهم کرد

بین چه آشوب من بیسر و پا خواهم کرد

بس که از کرده پشیمان شده‌ام در هر کار

نتوان گفت کزین بعد چه‌ها خواهم کرد

چون بهر کار زدم دست ریا دیدم، روی

بدر میکده بی روی ریا خواهم کرد

بدر ای پیر مغان پرده ارباب ریا

ورنه در کار خرابات ریا خواهم کرد

گر طبیعت نشود پرده دراز مشتی دزد

پرده شان پاره بامید خدا خواهم کرد

من از این خرقه سالوس بدر خواهم شد

ترک عمامه و دستار و ردا خواهم کرد

گفتیم مطرب الحمد که در کشور خویش

آن وظیفه که مرا هست ادا خواهم کرد

منع زاهد سبب خوردن می شد ورنه

محتسب گوید اگر مستی، ابا خواهم کرد

نه ز همسایه، که از سایه خود میترسم

دوری از سایه این جنس دو پا خواهم کرد

گفتم «ایران رود هر وقت تو آنوقت بیا»

در سر وعده من ای مرگ وفا خواهم کرد