گنجور

 
عارف قزوینی
 

بیمار درد عشق و پرستارم آرزوست

بهبود زان دو نرگس بیدارم آرزوست

یاران شدند بدتر از اغیار گو بدل

کای یار غار صحبت اغیارم آرزوست

ای دیده خون ببار که یک ملتی بخواب

رفته است و من دو دیده بیدارم ارزوست

ایران خرابتر ز دو چشم تو ای صنم

اصلاح کار از تو در این کارم آرزوست

بیدار هر که گشت در ایران رود بدار

بیدار و زندگانی بیدارم آرزوست

ایران فدای بوالهوسیهای خائنین

گردیده یک قشون فداکارم آرزوست

خون ریزی آنچنان که ز هر سوی جوی خون

ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست

در زیر بار حس شده ام خسته راه دور

با مرگ گو خلاصی از این بارم آرزوست

بیزار از آن بدم که در آن ننگ و عار نیست

امروز از آنچه عمری بیزارم آرزوست

مشت معارف ار دهن شیخ بشکند

زین مشت کم نمونه خروارم آرزوست

حق واقف است وقف بچنگال ناکسان

افتاده دست واقف اسرارم آرزوست

تجدید عهد دوره سلطان حسین گشت

یکمرد نو چو نادر سردارم آرزوست

ما را ببارگاه شه عارف اگر چه راه

نبود و لیک پاکی دربارم آرزوست