گنجور

 
عارف قزوینی
 

اندر قمار عشق تو بالای جان زدند

هرچند باختند قماری کلان زدند

با ترک چشم مست تو همدست چون شدند

مستان جور گشته در دین کشان زدند

لولی و شان ز باده گلرنگ پای گل

افروختند چهره شررها بجان زدند

چشمش بدستیاری مژگان و ابرویان

هرجا دلی گذشت بتیر کمان زدند

غافل مشو ز طره و خال و خطش که دوش

دامن بر آتش این (پر و پاکان) چیان زدند

آتش بجان چند تن افتد که بیگناه

بی موجبی به ملتی آتش بجان زدند

از پرده کار زهد فروشان برون فتاد

روزی که پا بدایره امتحان زدند

ایران چنان تهی شده از هر کسی که دست

ایرانیان بدامن ما ناکسان زدند

سردارهای مانده از کاوه یادگار

صف زیر بیرق و علم «شونمان » زدند!