گنجور

 
عارف قزوینی
 

نویسنده را بایدی چار چیز

دل و دست و افکار و وجدان تمیز

وگر اینکه ناپاک شد این چهار

ز ناپاکی صاحبش شک مدار

چه خوش گفت سعدی خدای سخن

بتحریف آن گفته بشنو زمن

فتد تیغ اگر دست زنگی مست

از آن به قلم در کف خودپرست

قلم چون گرفتی دوروئی مکن

غرض ورزی و کینه جوئی مکن

بکف خاک، چشم فتوت مپاش

گرفتی قلم بی مروت مباش

سخن بی شمار است و مطلب هزار

مگو حرف بی مغز نااستوار

ره راستی و درستی گزین

جز از راستی و درستی مبین

قلم گیر و همچون قلم راست باش

نه هر چش خیال کجت خواست، باش

کجی گر، ز شمشیر جوئی بجاست

قلم راست باید، چو کج شد خطاست

قلم کز پی زحمت مردم است

قلم نیست نیش دم کژدم است

مشو خار راه خیال کسی

که اندیشه ز اندیشه باید بسی

رخ زشت چون خبث طینت مپوش

بگمنامی و باز گوشی مکوش

ز نام تو ای ننگ باد حامیت

چه دیدم که بینم ز گمنامیت

مقاله نویسی و بسط مقال

چه لازم بزیر چپیه عقال

گرت ننگ و رسوائی و عار نیست

بگمنام بودنت اصرار چیست؟

درآ از پس پرده استتار

نه مردی تو هم؟ سر بمردی برآر

زنان را هم از پرده نک رم بود

چه مردی بود کز زنی کم بود

برو بنده و پیچه و روی زشت

نباید بدلخواه چیزی نوشت

اگر بود وجدان نباید زبون

به پیچش در چادر قیرگون

بخوی تو مزمن شد این ناخوشی

که یکعمر کوشی بوجدان کشی

چرا عاریت جامه ات دربر است

خر ار جل ز اطلس بپوشد خر است

ز تغییر رنگ و به تبدیل نام

تو را میشناسم من ای بدلجام

تو را باب حرص است و مام تو آز

تو زاینده آزی ای حقه باز

مزن بر رسیده دمل نیشتر

مدر پرده خویش زین بیشتر

تو نه اهل رزمی و نه اهل بزم

تو دزدی و غارتگر نثر و نظم

مکرر بگوش من این داستان

فرو رفته از گفته راستان

شنیدم چو طومار عمر «بهار»

به پیچید اجل زد خزانش ببار

ز شروان سوی طوس آمد فرود

بخان تو مهمانکش آمد فرود

شدی میزبان سیه کاسه اش

ببردی بتاراج سرمایه اش

چو از تن برون شد روان جان او

بدست تو افتاد دیوان او

بعمری بدش هرچه اندوخته

تو اندوختیش ای پدر سوخته

اگر زنده از مرگ او نام تو است

حقیقت نمی میرد ای نادرست

من این راز بنهفته بودم مگر

که خود فاش گردد بدست دگر

چه سازم تو ناجنس نگذاشتی

میان من و خود ره آشتی

تو آنی و جز این نمیشایدت

وزین پس تخلص «خزان » بایدت

فرومایه با مایه دیگران

بسرمایه داران چه ای سر گران

تو خود دانی ای شاعر مستطاب

که در زندگانی نداری کتاب

چو دزد کتابست عنوان تو

بماتحت طبع است دیوان تو

ز ما تحت طبع آنچه آید برون

ز افکار تست ای خراب اندرون

فزون است پیش من اسرار تو

ز کردار ناپاک و پندار تو

در این باب بنویسم ار یک کتاب

نگردم به بابی از آن کامیاب

طبیعت نیارد بصد قرن و نسل

بهاری که هر آن شود چار فصل

به نیرنگ بازی تو عالیجناب

نماند آنکه رنگی نریزی به آب

من ای چاپلوس آدم باز گوش

نیم چون تو هرگز عقیده فروش

بعهد قوام و بدور وثوق

ز رسوائیت خسته شد کوس و بوق

تو اسباب قتل حسین لله

شدی ای دمکرات پست دله

ز عشق گل روی پول قجر

بدست تو عشقی شد عمرش بسر

کنون مینویسی که شد انتحار

در ایران ز گفتار من پایدار

اگر هست در گفت من این اثر

تو دیگر چه میگوئی ای بی هنر

ز اشعار آزادی من تمام

گرفتید سرمشق خود هرکدام

چه شد اینک از شاعران وطن

همه عیب جویند ز اشعار من

بعالم عیان گشت پستی تو

درستی من نادرستی تو

مرا مادر پاک زائید پاک

یقین دان بپاکی روم سوی خاک

بعمر ار چه یکروز ناسوده ام

ولی چون تو دامن نیالوده ام

من از دوستان گر جدا مانده ام

بیک رنگ ثابت بجا مانده ام

تو آنی و من این ز نزدیک و دور

گواهند یک ملتی مست و کور

دگر اندرین مملکت کس نماند

که باید قلم پشت تا گور راند

کسیرا که در شرق و غرب است نام

سر هر زبانی باعزاز تام

چه اندیشه از چون تو بی آبرو

پریشیده فکر و پراکنده گو

دهان پاک باید قلم پاکتر

کز او نام تا گور آید بدر

وجودیکه نابود بد چون سراب

چه گوید بدریای پرالتهاب

تو چون موش کوری و تا گور نور

سزد گر گریزد ز خور موش کور

چه خورشید تابنده شد نور پاش

چو خفاش اگر عاجزی کور باش

دگر کور کورانه این ره مپوی

ز تا گور هندوستانی مگوی

از این راه دیگر برای تو پول

محال است یک غاز گردد وصول

بهندوستان پول هر قدر بود

ربودند پیش از تو آن را رنود

چنین است حرفت که تا گور کیست

وگر هر که باشد همان اجنبی است

شگفت است از چون توئی اینسخن

و یا غیر از این رفته در ذهن من

تو کز اجنبی بار بسته ای

چه شد اینک از اجنبی خسته ای

تو با خویش از اجنبی بدتری

چه میگوئی از اجنبی پروری

پرستش اگر ز اجنبی این بود

مرا این پرستشگه آئین بود

به تا گور از جان و دل بنده ام

من امثال او را ستاینده ام

گر از جنس انسان از اینسان نبود

هم از اصل ایکاش انسان نبود

بچشم خردمند پوشیده نیست

که فکر کسی چون تو پوسیده نیست

نبودند از این مردم ار در بشر

چه چیزی از آدم بدی غیر شر

دگر از چه آگاهیت ای حکیم

نبوده است از ایران و هند قدیم

از این پس بتردستی از این و آن

چو تاریخ دزدیدی آن را بخوان

و یا آنکه از حضرت کسروی

بدانسان که کش رفته گر کش روی

توان آگهی یابی از عهد جم

چه بد حال هندوستان و عجم

وز آن عهد تا دور ساسانیان

نبدشان بجز دوستی در میان

از آن روز تا روزگار عرب

که شد بر عجم روز چون تیره شب

همه خاندانهای والاتبار

از ایران سوی هند بستند بار

از این خانه بیرون بخواری شدند

فراری بصد سو کواری شدند

ندادند تن در ره بندگی

کشیدند سر از سرافکندگی

گریزان ز ننگ اسارت شدند

فراری ز قید حقارت شدند

برستند از این خاک خائن پرست

ببستند رخت و بشستند دست

سوی خاک هندوستان تاختند

در آن خاکدان خانمان ساختند

شدی خاک زرخیز هندوستان

ز جان زر خرید وطن دوستان

هزار و سه صد سال در آن دیار

ببودند با عزت و افتخار

مرا نیست شکی در این اعتقاد

یقینا هر ایرانی پاکزاد

خود این تخم امید کارد بدل

که هندوستان کی شود مستقل

تو گر بچه باز گوش ار کری

خوش این پند در گوش دل بسپری

نهالی که جز رنجشش نیست بار

از این بیش بین دو ملت مکار

اگر سر به پیچی تو ای بازگوش

ز پندم پس این پند سعدی نیوش

که از کودکی دارم این گفته یاد

چه خوش گفت ای روح گوینده شاد

«مزن بی تأمل بگفتار دم

نکو گوی اگر دیر گوئی چه غم »

نوشتی یک از علت اشتهار

بود مرگ در صفحه روزگار

از این رو نمیمیرد عارف چرا؟

که ملت بقبرش سرود ورا

بخوانند، از او قدردانی کنند

چو من بهر او ریزه خوانی کنند

از این لطف مخصوص شرمنده ام

وز این مهر تا زنده ام بنده ام

ولی نیست اینقدر هم انتظار

از این مردمان فراموشکار

مرا یک سؤالیست بی گفت وگو

تو را گر جوابی است با من بگو

بمن از چه روی اینهمه دشمنید

برای چه راضی بمرگ منید

سزاوار بیمهری از چیستم

من ایرانیم اجنبی نیستم

بمن از چه ئید اینهمه سرگران

چه گوئیدم ای بی پدرمادران

گر این است اسباب بی مهریم

که گفتند من شاعر ملیم

غلط کرد هرکس که این حرف گفت

مگر هر که گفت هرچه باید شنفت

نه ملت مرا داند از خویشتن

نه بر من وطن گوید اولاد من

کسی بی وطن تر ز من در جهان

بهر جای جوید نگیرد نشان

همه مهر این مادر پیر گیج

بود صرف در راه اولاد بیج

وطن آنچنان داد پاداش من

که لبسوز شد کاسه آش من

شدم دشمن هر که بهر وطن

شد آخر وطن دشمن جان من

وطن استخوان مرا آب کرد

بهر روز یکسوی پرتاب کرد

مرا خسته و خوار و رنجور کرد

همین بس که ام زنده در گور کرد

بدی آنچه در حق من کرد خواست

ز عشق وطن چیزی از من نکاست

وطن حاصل عمر من باد داد

وطن یادم «ای داد و بیداد داد»

شما دیگر ای زادگان وطن

چه خواهید از قالب خشک من

مرا ننگ از شعر و از شاعری است

خود این کار پستی ز سوداگری است

وحید خر آخوند گند گدا

عجب آنکه شاعر نداند مرا

چنان بغض در دل بود از منش

تو گفتی که من زنش

اگر طبع شاعر چو طبعش گداست

نه من شاعرم شعر حق شماست

نبودم همه عمر موقع شناس

خوش آمد نگفتم خدا را سپاس

از این راه چیزی نیندوختم

چو دیگر کسان شعر نفروختم

بندرت اگر شعر من گفته ام

برای دل خویشتن گفته ام

از این کار جز زحمت و درد و سر

نشد حاصلم هیچ چیز دگر

بایرج چه خوش گفت دکتر حسن

که احسن بر آن فکر بکر حسن

بود گفتن شعر خود حرف مفت

نباید پس از حد برون مفت گفت

تو از مفت عارف همی سوختی

هم از پوستش پوستین دوختی

بلی کسب شهرت ز من گر نبود

بگمنامی از این جهان رفته بود

بمرگ من ار چشمتان بر در است

شتر پوستش پوستین خر است

بلی مرگ حق است و حق پایدار

پس از مرگ حق میشود آشکار

بوقت حساب سفید و سیاه

رسد مرگ بی یک قلم اشتباه

در آخر چو بایست ازین درگذشت

کنون نیز باید ازین درگذشت

مرا تاکنون خود نمائی نبود

حقیقت شنو خودستائی چه سود

طبیعت هنر داد بر من چهار

که آن چار در صفحه روزگار

نداده است و ندهد ازین پس دگر

به تنهائی آن چاربر یکنفر

بود قرنها مام ایران عقیم

ز پروردن چون منی ای ندیم

ولیکن زهر کوره ده ده نفر

گدا طبع شاعر درآید بدر

که هریک وحید سخن پرورند

بهار ادب را گل صد پرند

مبین کاینچنین سربزیر پرم

در این صحنه من یکه بازیگرم

بموسیقیم اولین اوستاد

نشاید که منکر شد این از عناد

مرا دید اگر فاریابی بخواب

برون نامد از قریه فاریاب

در آوازه بیرون ز اندازه ام

به پیچید در چرخ آوازه ام

شدی زنده سعدی خدای سخن

اگر شعر خود میشنیدی ز من

اگر بود داود، صوتش، گره

بحلقش زدی همچو حلقه زره

سپر پیشم از عجز انداختی

ز ره باز گشتی زره ساختی

به نزدیک من بود چون کودکی

اگر بود در دور من رودکی

دهان بستی و چنگ خود سوختی

به نزد من آهنگ آموختی

خداوند و خلاق آهنگ کیست

جز از من کس ار گفت جز شرک نیست

ز شعر ار سخن گوئی اینت جواب

من و گرز و میدان افراسیاب

ز چوگان اندیشه گوی سخن

بمیدان فکندم بیا و بزن

بگفتار بگذشته ات اعتبار

نباشد بیا تازه داری بیار

بود روشن افعال و اعمال من

بچندین هنر این بود حال من

تو بودی در این مدت ار جای من

طمع بانگ میزد که ای وای من

ولی من چه دارم باینحال؟ هیچ

تو با هیچ همه چیز داری مپیچ

بود رختخوابم ز حاجی وکیل

که خصمش زبون با دو عمرش طویل

اگر پهن فرشم بایوان بود

سپاسم ز الطاف کیوان بود

سیه روی از روی اقبالی ام

که دیگ وی از مطبخ خالی ام

پر از شکوه وارونه در زیر طاق

فتاده است دلتنگ و قهر از اجاق

وگر میز و گر یکدو تا صندلی است

ز دکتر بدیع است از بنده نیست

اثاثیه عارف بی اساس

سه تا سگ دو دستی است کهنه لباس

من این زندگانی ناپایدار

بزحمت از آن کردمی اختیار

که از هر بداندیش بد نشنوم

ز بدگوی و بدخواه راحت شوم

ندانستمی یکدل صاف نیست

درین مملکت یکجو انصاف نیست

نکردم من آن راکه بایست کرد

نفهمیده بودم چه بایست کرد

نکردم بسان همه دوستان

وطن زادگان و وطن دوستان

وطن را از اول بهانه کنم!

فراهم زر و ملک و خانه کنم

مپندار این را هم از بد دلی

که از بهر من یک اطاق گلی

در این کشور پهن یغما شده

نمیشد که باشد مهیا شده

نه، این نیست، اینقدر کوته نظر

نبودم بسازم باین مختصر

ز بوشهر وز پهلوی تا ارس

وز آنسوی تا خانقین این هوس

بسر بود، ایران همه سربسر

بود کشور من، چه خواهم دگر

تن و روح وخون من ایرانی است

خود این کالبد را خود او بانی است

اگر جان بقربان نامش کنم

تن و جان هم از او بود من کیم

منی در میان نیست تا بهر تن

بگوید فلان چیز ایران ز من

من این بودم اینم، شما کیستید

بداندیش و بدخواهم از چیستید

چو با خویش بدخواه و بیگانه اید

سر خویش گیرید دیوانه اید