گنجور

 
انوری ابیوردی
 

دی مرا عاشقکی گفت غزل می‌گویی

گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم

گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی رفت

حالت رفته دگر باز نیاید ز عدم

غزل و مدح و هجا هرسه بدان می‌گفتم

که مرا شهوت و حرص و غضبی بود بهم

این یکی شب همه شب در غم و اندیشهٔ آن

کز کجا وز که و چون کسب کنم پنج درم

وان دگر روز همه روز در آن محنت و بند

که کند وصف لب چون شکر و زلف به خم

وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدان

که زبونی به کف آرم که ازو آید کم

چون خدا این سه سگ گرسنه را حاشاکم

باز کرد از سر من بندهٔ عاجز به کرم

غزل و مدح و هجا گویم یارب زنهار

بس که با نفس جفا کردم و با عقل ستم

انوری لاف زدن سیرت مردان نبود

چون زدی باری مردانه بیفشار قدم

گوشه‌ای گیر و سر راه نجاتی بطلب

که نه بس دیر سر آید به تو بر این دو سه دم