گنجور

 
انوری ابیوردی
 

جور یکسر جهان چنان بگرفت

که همی بوی عدل نتوان برد

وز بزرگی که نفس حادثه راست

می‌شناسم که فاعلیست نه خرد

وز طریق دگر شناخته‌ام

که ره جور جابران بسپرد

ماند یک چیز اینکه او چو بکرد

تختهٔ دیگران چرا بسترد

نه همه مغز به که لختی پوست

نه همه صاف به که بعضی درد

ور تو بر اتفاق و بخت نهی

چون کلاهی ببایدش زد و برد

عقل آغاز کار کم نکند

نه در این ماجرا کم است از کرد

وانکه قسمی به خویشتن بربست

خویشتن را شریک ملک شمرد

وانکه دست از چرا و چون بکشید

وقت تسلیم هم قدم نفشرد

خواجه دانی که چیست حاصل کار

تا نباید عنان به دیو سپرد

متفکر همی بباید زیست

متحیر همی بباید مرد

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

هانی در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۲۹ نوشته:

اطلاعات ناقص منی که شعر شناس نیستم این گونه می گوید که این بیت را به دو صورت می توان خواند و در هر دو گونه هم معنای یکسانی دارد:
نه همه مغز به که لختی پوست**نه همه صاف به که بعضی درد
یکبار این طوری:
نه همه مغز؛ به که لختی پوست**نه همه صاف؛ به که بعضی درد
و یک بار دیگر اینطوری:
نه همه مغز به؛ که لختی پوست**نه همه صاف به؛ که بعضی درد
تا نظر بزرگان چه باشد؟

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.