گنجور

 
امیر معزی نیشابوری
 

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد

سیم‌ حجاب حجر خویش کرد

تا من بیچارهٔ دل خسته را

عاشق اندوه بر خویش کرد

عیش من از ناخوشی آن خوش پسر

همچو شرنگ از شکر خویش‌کرد

دید دلم ناوک مژگان او

حلقهٔ زلفش سپر خویش کرد

کردم با او ز لطافت بسی

آنچه پدر با پسر خویش کرد