گنجور

شمارهٔ ۳۴۶

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

جاودان باد دولت سلطان

دل او شاد باد و بخت جوان

رای او پاک و همتش عالی

تیغ او تیز و ملکش آبادان

کرده با بخت او قضا بیعت

کرده با قَدر او قَدَر پیمان

دست او روز بزم گوهر بار

تیغ او روز رزم خون‌افشان

هر ندیمش به فرّ افریدون

هر غلامش به عدل نوشروان

روز بزم است و روزگار نشاط

فَروَدین است در مه آبان

به چنین روز شاد باشد دل

در چنین بزم تازه باشد جان

ساقیا رَطل باده بر پیمای

مطربا دست بَر سوی دستان

ای بزرگان عصر نوش کنید

یاد شاهنشه زمین و زمان

می روشن به یاد طلعت شاه

قوّت خاطرست و قُوت روان

پادشاهی که هست گیتی بخش

شهریاری که هست شهر‌ستان

از جهان کوشش و ازو بخشش

وز فلک طاعت و ازو فرمان

میزبانان و میهمانان را

پیش ازین دیده‌اند خلق جهان

میزبانی که دید چون سرهنگ

میهمانی که دید چون سلطان

شادباش ای خدایگان بزرگ

حکم تو بر بزرگ و خرد روان

همچنین باده نوش و خرم زی

مجلس آرای و کام خویش بران

تا بپاید فلک تو نیز بپای

تا بماند جهان تو نیز بمان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام