گنجور

شمارهٔ ۳۳۹

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

خدایگان جهان شاکر از خدای جهان

همی نشاط سپاهان کند زخوزستان

فلک مساعد و گیتی به‌ کام و ایزد یار

قضا موافق و دولت بلند و بخت جوان

اگر مراد دل خویش بود زامدنش

زبازگشتن او خلق راست شادی جان

چرا خورند غم آنکه راه دشوارست

که بخت او همه دشوارها کند آسان

چرا زلشکر سرمای دی همی ترسند

که فرّ دولت او دی‌ کند چو تابستان

عجب نباشد از اقبال و بخت پادشهی

که آفتاب ملوک است و سایهٔ یزدان

اگر ز شورهٔ بی‌آب بر دَمَد چشمه

وگر زآتش سوزان برون دمد ریحان

خدای چشم بد از شهریار دور کناد

که دور به بود از شهریار جسم بدان

به هند داور هند و به روم قیصر روم

ز بیم خسرو کیهان همی کنند فغان

به جای عقل یکی را به مغز در شمشیر

به جای خواب یکی را به چشم در پیکان

چنانکه بود سکندر به مال و ملک و سپاه

عماد دولت سلطان عالم است چنان

کسی که خدمت سلطان کند سکندروار

سزد که زنده بود خِضْروار جاویدان

چو میزبان همه خلق شاه آفاق است

به جود و همت آفاق‌بخش و گنج‌فشان

سزد که تا به قیامت بود بقای کسی

که میزبان و همه خلق باشدش مهمان

سپاه دار شهنشه چنان کند خدمت

که تا به مشرق و مغرب از او دهند نشان

چنین و بهتر ازین صدهزار خواهد ساخت

عماد دولت سلطان به دولت سلطان

شهنشها، ملکا، خسروا، خداوندا

چو آفتاب تویی بر همه جهان تابان

چو آفتاب تو را زان قِبَل همی خوانم

که شرق و غرب جهان از تو بینم آبادان

نبود چون تو خداوند و هم نخواهد بود

زابتدای جهان تا به انتهای جهان

تویی زمین و زمان را بزرگوارْ مَلِک

مباد بی‌تو ملک را زمین و ملک زمان

مباد نعمت و ملک تورا شمار و قیاس

مباد دولت و عمر تو را زوال و کران

به شادکامی و پیروزی و خداوندی

چنانکه خواهی و چندانکه آرزوست بمان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام