گنجور

شمارهٔ ۳۳۰

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

زرگری سازد همی باد خزان اندر رزان

زان همی زرین شود برگ‌رزان اندر خزان

زردی و سرخیم از عشق است کز تیمار او

زردی و سرخی پذیرد چهره و اشک روان

چون کند باد خزانی زعفرانی بر درخت

رنگ غم پیدا شود بر روی باغ و بوستان

چون هوا پنهان شود در زیر عباسی ردا

زان ردا پیدا شود برکوه اَ‌خضَر طَیلسان

ز آسمان‌ گویی فرود آید حواصِل بر زمین

در زمین‌ گویی رود سنجاب سوی آسمان

چون شود آب شَمَر مانندهٔ سیمین سپر

شاخ هر گلبن شود مانندهٔ زرین‌ کمان

گر همی از زعفران شادی فزاید طبع را

بوستان و باغ چون غمگین شوند از زعفران

عندلیب آید برون از گلستان و لاله‌زار

زاغ‌گیرد مسکن اندر لاله‌زار وگلستان

گر به باغ اندر نباشد ارغوان و شنبلید

برگ زر باشد چنین و آب رز باشد چنان

باغ‌ من هست آن نگارینی‌ که اندر عشق اوست

رنگ من چون شنبلید و اشک من چون ارغوان

ماه رخساری که دارد مشک بر ماه تمام

سرو بالایی که دارد ماه بر سرو روان

تا من و او در جهان پیدا نگشتیم ای عجب

عسق را و حسن را پیدا نباسد داستان

زلف‌ او مشک‌ است و کافورست روشن عارضش

بینی آن کافور کاو از مشک دارد سایبان

سینهٔ او پرنیان است و دلش چون آهن است

بینی آن آهن که دارد معدن اندر پرنیان

لعل من پنهان شود چون دُرّ او آید پدید

درّ من پیدا شود چون لعل او گردد نهان

زیر لعلش دُرّ خوشاب است و باشد گاه‌گاه

چشم من بی‌لعل و درش لعل‌بار و دُرفشان

حلقه‌های زلف مشکینش که بگشایم ز هم

بندد از شادی دلم در پیش عشق او میان

گر میان بندد دلم در عشق عشق او رواست

من به مدح سیّد اَبرار بگشایم زبان

آن خداوندی ‌که هست از کُنیت و نامش بهم

مَحمِدَت را با سعادت اِتّصال و اِقتران

ملک سلطان بی‌شکی افزون بود هر ساعتی

تاکه او باشد شرف بر ملک سلطان جهان

سوی عالی حضرت او از سعادتهای چرخ

نگسلد تا روز محشر کاروان ازکاروان

پیش او پشت جوانمردان دوتا گردد همی

زانکه هست از منتش بر پشتشان بارگران

سیم و زر از دست او ایمن نباشد ای شگفت

وانکه بیند دست او یابد ز درویشی امان

امتحان و اِقتراح از همت او شرط نیست

همت او برگذشت از اِقتراح و امتحان

گر نبودی نحس کیوان بر سپهر هفتمین

همتش را بر سپهر هفتمین بودی مکان

مهر او را آب خوانم نعمت او را هوا

زانکه بی‌آب و هوا هرگز نیارامد روان

سیرت او در خردمندی بدان جایی رسید

کاندر آن سیرت همی عیب خردگردد عیان

جود او بازارگانی پیشه دارد سال و مه

شُکْر بستاند دهد نعمت زهی بازارگان

نعمت از عالم پدید آید بلی‌گوهر ز بحر

هر دو را بشناس و اصل‌ گوهر و نعمت بدان

گر ز بخت است و خِرَد تلقین هر نیک‌اختری

هست‌کلک اندر کفش بخت و خِرَد را ترجمان

دین باری تازه باشد تا که هست او مؤتمن

ملک باقی ویژه باشد تا که هست او قهرمان

دهر را ماند کز او گه بیم باشد گه امید

چرخ را ماند کز اوگه سود باشدگه زیان

منفعت را واجب است و مصلحت را درخور است

نفس او اندر زمین و همت او در زمان

چون امینِ حضرت صاحبقران دارد به‌دست

مشتری را با عَطارد هست پنداری قِران

ای خداوندی که اندر دانش و تمییز و عقل

یادگار عالمی از مهتران باستان

هرکجا قدر تو باشد چون قَدَر باشد بلند

هر کجا حکم تو باشد چون قضا باشد روان

هر زمان در روزی مردم فزاید جود تو

لاجرم ایزد در اقبالت فزاید هر زمان

دادن روزی ضمان کردی تو از ایزد مگر

وز توکرد ایزد مگر اقبال و پیروزی ضمان

از صدف وز نافه باشد بیت‌های مدح تو

در ضمیر مَدح‌‌گوی و در دهان مَد‌ح‌‌خوان

آن یکی‌گویی‌که درّ پاک دارد در ضمیر

وین یکی گویی که مشک ناب دارد در دهان

سجده فرماید عَطارُد را فلک در پیش من

چون به مدحت سجده فرمایم قلم را در بَنان

در تنم تا هست جان و در دلم تا هست عقل

از ثنا و مدح تو خالی ندارم عقل و جان

از هوا هرکس هَوان بیند که از حدّ بگذرد

وز هوای خدمت تو من ندیدستم هَوان

در جوانی عقل پیران داد مدح تو مرا

لاجرم هستم پسندیده بر پیر و جوان

تا مُهَذّب باشد اندر مَدحِ تو گفتار من

کی زیان دارد مرا گفتار بهمان و فلان

مهرگان با تو همایون باد وزتآیید بخت

سال سرتاسر همه ایام تو چون مهرگان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام