گنجور

 
اثیر اخسیکتی
 

بهر کژم که نهی نقش خویش می بینم

نه آن حریفم لیکن که مهره برچینم

گرفت دستخوشم، عشوه وصال تو لیک

بدست نامد خوش خوش ز پای ننشینم

بر آن دلم که نبینم بچشم روی صلاح

که من صلاح دل خود در این نمی بینم

بخون خانم تر میکند غمت شمیشر

نکرده خشک نمد زین، زعارت و، تینم

اگر بتیغ دو رویت سخن رود با من

متاب روی، که در روی میشود اینم

اثیر رفت و شبی با تو کام تلخ نکرد

بلب رسید در این غصه جان شیرینم