گنجور

 
اثیر اخسیکتی

پیمان شکنا بر سر پیمانت نمی بینم

طغرای وفا بر سر فرمانت نمی بینم

از تو کله ها دارم در خون دل آغشته

تا عرضه کنم بر تو خندانت نمی بینم

از غایت حسن تو در غیرت چشم خود

پیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم

گرچه ز تو میگویم در گفت نمی آئی

ورچه بتوام زنده چون جانت نمی بینم

تا خود چه سواری تو کزغایت چالاکی

جز بر دل و بر دیده جولانت نمی بینم

در خوبی و چالاکی چون شعر اثیری تو

الا دل تنک او میدانت نمی بینم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

از غایت حسن تو و زغیرت چشم خود

پیدات نمی یابم پنهانت نمی بینم

گرچه زتومیگویم در گفت نمی آئی

ورچه بتو می بینم چون جانت نمی بینم

رضاقلی خان هدایت

از غایت حسن تو وز غیرت چشمِ خود

پیدات نمی‌یابم پنهانت نمی‌بینم

گرچه ز تو می‌گویم در گفت نمی‌آیی

ورچه به تو می‌بینم چون جانت نمی‌بینم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه