گنجور

 
اهلی شیرازی

کسی که سر بدر آرد ز روزن هستی

نگاه کن بدو نیکش که هر دو موجودست

گر آفتاب سعات برو نظر نظر دارد

همیشه همدم اقبال و بخت مسعودست

وگر ز پرتو خورشید بخت شد محروم

چو سایه تا بابد تیره روز و مردودست

مکوش بیهده راضی بقسمت خود باش

که قسمت ازلی هر چه شد همان بودست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

بدان خدای که در جست و جوی قدرت او

مسافران فلک را قدم بفرسودست

به دست احمد مرسل به کافران قریش

هزار معجزهٔ رنگ رنگ بنمودست

ز ناودان قضا آب حکم بگشادست

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

امیر مقبل عالم که تا جهان بودست

بجز در آینده مانندۀ تو ننمودست

گشاد تیر تو بست دستها که بربستست

زبند رمح تو بس کارها که بگشودست

هزار بار ببازی سنان نیزۀ تو

[...]

حکیم نزاری

محبتی که میان من و تو موجود است

پس از من و تو بماند که پیش ما بوده ست

ز ابتدای ازل تا به انتهای ابد

قضا به حکم مرا با تو عشق فرموده ست

هنوز دیده ی معنی نکرده بودم باز

[...]

ابن یمین

وزیر شاه نشان ای یگانه دو جهان

توئی که ذات تو مقصود از سه مولودست

چهار ماه بود تا به پنجگانه حواس

ز شش جهه به دل خسته ام که موعودست

ز هفتمین درک انتطار برهانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه