گنجور

 
اهلی شیرازی
 

پیش خورشید رخش کی ماه گردد جلوه گر

چشم کج بین آفتابی را دو می بیند مگر

گرچه میدانم نیایی سوی من شب تا به روز

چشم بر راه تو دارم گوش بر آواز در

هرگزم جامی ندادی تا زچشمم خون نریخت

جرعه یی می میدهی آنهم بصد خون جگر

کی گذارم ناوکت کز رشته جان بگذرد

کاینچنین مرغی بدام من نمیافتد دگر

خون اهلی گر سگت ریزد شرف دارد بر او

ور نپوشد خون خود از دیگران خاکش بسر